حکمت خداوند...

سارا دختر کوچولوي زيبا وباهوش 5 ساله‌اي بود که

يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته

بود چشمش به يک گردنبند مرواريد بدلي افتاد.

چقدر دلش اونو مي خواست.

پيش مادرش رفت و از او خواهش کرد که اون گردنبند

رو براش بخره. مادرش گفت: اين گردنبند قشنگيه اما

چون قيمتش زياده من براي خريدش واسه تو يه شرط

ميذارم، شرطم اينه که وقتي رسيديم خونه من ليست

کارهايي رو که ميتوني انجام بدي بهت ميدم وتو با

انجام اون کارا مي توني پول گردنبند تو بپردازي،

سارا قبول کرد و با زحمت بسيار تونست پول

گردنبندشو بپردازه.

واي که چقدر اون گردنبندو دوست داشت، همه جا

اونو به گردنش مينداخت. سارا يه پدر خيلي مهربون

داشت که هرشب براش قصه دلخواهشو مي‌گفت.

يه شب بعد از اتمام داستان پدرش گفت: دخترم!

تو منو دوست داري؟ اوه! البته!! پدر من عاشق

توام پس اون گردنبند مرواريدتو به من بده!

نه پدر اونو نه! اما مي‌تونم عروسک مورد علاقه‌ام

رو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، قبوله؟....

پدر : نه عزيزم ولي اشکالي نداره!

هفته‌ي بعد دوباره پدرش بعد از خوندن داستان به

دخترش گفت: دختر عزيزم تو منو دوست داري؟

دختر : البته!! پدر تو مي‌دوني که من خيلي دوستت

دارم و عاشق توام پدر: پس اگه راست ميگي اون

گردنبند مرواريدت رو به من بده

دختر کوچولو: نه پدر اون نه! اما مي‌تونم اون اسب

کوچولو وصورتي‌ام رو بهت بدم، اون موهاش

خيلي نرمه تو ميتوني اونو ببري توي باغ و

باهاش بازي کني.

پدر : نه عزيزم اشکالي نداره، شبت بخير خواب‌هاي

خوب ببيني.. و او نو بوسيد.

چند روز بعد وقتي پدر اومد تا براي دختر کوچولويش

داستان بخونه ديد که دخترش روي تخت نشسته و گريه مي‌کنه!

دخترک پدرش رو صدا کرد وگفت: پدر منو ببخش ... بيا!

و دستش رو به سمت پدر برد وقتي مشتش رو باز

کرد دونه هاي گردنبندش توي مشتش بود اونارو

توي دست پدرش گذاشت. پدر با يه دست دونه‌هاي

مرواريد رو گرفت و با دست ديگه از جيبش يه

جعبه‌ي بسيار زيبا در آورد که توش گردنبند

مرواريد اصل بود، پدرش در تمام اين مدت اونو

نگه داشته بود تا هر وقت دخترک از اون گردنبند

بدلي دل کند، اونو بهش هديه بده!

اين مسئله درست همان کاري است که خداوند در

مورد ما انجام مي‌دهد. او منتظر مي‌ماند تا ما از

چيزهاي بي ارزشي که در زندگي به آن وابسته

شده‌ايم دست برداريم تا او گنج واقعي‌اش را به ما بدهد...!

بدليجات زندگي ما چه چيزهايي هستند که

سفت و سخت به آن چسبيده‌ايم!!!

از کجا آمده اند!!!

منشي رئيس با خود فکر کرد شايد براي گرفتن تخفيف

شهريه آمده‌اند يا شايد هم پسرشان مشروط شده است و

مي‌خواهند به رئيس دانشگاه التماس کنند.

پيرمرد مؤدبانه گفت: «ببخشيد آقاي رييس هست؟ »

منشي با بي‌حوصلگي گفت:« ايشان تمام روز گرفتارند.»

پير مرد جواب داد : « ما منتظر مي‌مونيم. »

منشي اصلاً توجهي به آنها نکرد و به اين اميد بود که

بالاخره خسته مي‌شوند و پي کارشان مي‌روند.

اما اين طور نشد. بعد از چند ساعت ، منشي خسته شد و

سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود، هرچند

از اين کار اکراه داشت.

وارد اطاق رئيس شد و به او گفت : « دو تا دهاتي آمده‌اند

و مي‌خواهند شما را ببينند . شايد اگر چند دقيقه‌اي آنها را

ببينيد، بروندرييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان

داد. نفر اول برترين دانشگاه کشور ..... ارائه دهنده چندين

مقاله در همايش‌هاي علمي بزرگ دنيا و مجلات تخصصي،

صاحب چندين نظريه در مجامع و همايش بين‌المللي حتماً

براي وقتش بيش از ديدن دو دهاتي برنامه ريزي کرده است.

به علاوه اصلا دوست نداشت دو نفر با لباس‌هاي مندرس

وارد اتاقش شوند و روي صندلي‌هاي چرمي اوريژنال لدر

اطاقش بنشينند.

با قيافه‌اي عبوس و در هم از اطاق بيرون آمد. اما پير زن

و پير مرد رفته بودند. بويي آشنا به مشامش خورد.

شايد به اين دليل بود که خودش هم در روستا بزرگ شده بود.

رئيس رو به منشي کرد و گفت : نگفتن چيکار دارن .

منشي از اينکه آنها آنجا را ترک کرده بودند با رضايت

گفت: نه. از پنجره نگاهي به بيرون انداخت و به اطاقش

برگشت. موقع ناهار رئيس پيام‌هاي صوتي موبايلش را چک

کرد: سلام بابا، مي خواستم مادرت رو ببرم دکتر. کيف

پولم رو در ترمينال دزديدن، اومديم دانشگاه ازت کمي

پول قرض کنيم. منشي راهمون نداد. وقتي شماره موبايلت

هم را هم گرفتم دوباره همون خانم نگذاشت با هات صحبت

کنم و گفت پيغام بذاريم. الان هم داريم برمي‌گرديم خونه ...

رفتار معنوي...

يکي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه

به خانه بر مي‌گشتم که يکي از بچه هاي کلاس را ديدم.

اسمش "جک" بود و انگار همه‌ي کتابهايش را با خود به

خانه مي‌برد. با خودم گفتم: "کي اين همه کتاب رو آخر

هفته به خانه مي‌بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!"

من براي آخر هفته‌ام برنامه‌ريزي کرده بودم.

(مسابقه‌ي فوتبال با بچه‌ها، مهماني خانه‌ي يکي از همکلاسي‌ها)

بنابراين شانه‌هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور که مي‌رفتم،‌ تعدادي از بچه‌ها رو ديدم که به طرف

او دويدند و او را به زمين انداختند. کتابهايش پخش شد و

خودش هم روي خاک‌ها افتاد.

عينکش افتاد و من ديدم چند متر اون طرفتر، ‌روي چمن‌ها

پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشمانش يه غم خيلي

بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش کشيده شد و بطرفش

دويدم. در حاليکه به دنبال عينکش مي‌گشت، ‌يه قطره درشت

اشک در چشم‌هاش ديدم. همينطور که عينکش را به دستش

مي‌دادم، گفتم: " اين بچه ها يه مشت آشغالن!"

او به من نگاهي کرد و گفت: " هي ، متشکرم!" و لبخند

بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي که سرشار

از سپاسگزاري قلبي بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسيدم کجا زندگي

مي‌کنه؟ معلوم شد او نزديک خانه‌ي ما زندگي مي‌کند.

ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟ او گفت

که قبلا به يک مدرسه‌ي خصوصي مي‌رفته و اين براي

من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين کسي آشنا نشده

بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از کتاب‌هايش

را برايش آوردم.

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا

دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي کند؟ و او

جواب مثبت داد.

ما تمام آخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر جك

را مي‌شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين

احساسي داشتند. صبح دوشنبه رسيد و من دوباره جک را

با حجم انبوهي از کتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا

بعد از مدت کوتاهي عضلات قوي پيدا مي‌کني! ‌با اين همه

کتابي که با خودت اين طرف و آن طرف مي‌بري!"

جک خنديد و نصف کتاب‌ها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و جک بهترين دوستان هم بوديم.

وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فکر دانشکده

افتاديم. جک تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

من مي‌دانستم که هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند.

مهم نيست کيلومترها فاصله بين ما باشد.

او تصميم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد

و فروش لوازم فوتبال بروم. جک کسي بود که قرار بود

براي جشن فارغ التحصيلي صحبت کند. من خوشحال بودم

که مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت کنم.

من جک را ديدم. او عالي به نظر مي‌رسيد و از جمله

کساني به شمار مي‌آمد که توانسته‌اند خود را در دوران

دبيرستان پيدا کنند. حتي عينک زدنش هم به او مي‌آمد.

همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش

حسودي مي‌کردم!

امروز يکي از اون روزها بود. من مي‌ديم که براي

سخنراني‌اش کمي عصبي است. بنابراين دست محکمي

به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!"

او با يکي از اون نگاه‌هايش به من نگاه کرد

( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: " مرسي".

گلويش را صاف کرد و صحبتش را اينطوري شروع کرد:

" فارغ التحصيلي زمان سپاس از کساني است که به شما

کمک کرده‌اند اين سال‌هاي سخت را بگذرانيد. والدين شما،

معلمان‌تان، خواهر برادرهاي‌تان شايد يک مربي ورزش...

اما مهمتر از همه، دوستانتان...

من اينجا هستم تا به همه‌ي شما بگويم دوست کسي بودن،

بهترين هديه‌اي است که شما مي‌توانيد به کسي بدهيد.

من مي‌خواهم براي شما داستاني را تعريف کنم."

من به دوستم با ناباوري نگاه مي کردم، در حاليکه

او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي‌کرد.

به آرامي گفت که در آن تعطيلات آخر هفته قصد

داشته خودش را بکشد! او گفت که چگونه کمد

مدرسه‌اش را خالي کرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را

به خانه نياورد. جک نگاه سختي به من کرد و لبخند

کوچکي بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا کردم. دوستم

مرا از انجام اين کار غير قابل بحث، باز داشت."

من به همهمه‌اي که در بين جمعيت پراکنده شد گوش

مي‌دادم، در حاليکه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه

به ما درباره‌ي سست ترين لحظه‌هاي زندگيش توضيح مي‌داد.

پدر و مادرش را ديدم که به من نگاه مي‌کردند و لبخند

مي‌زدند. همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق

اين لبخند را درک نکرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست کم نگيريد.

با يک رفتار کوچک، شما مي‌توانيد زندگي يک نفر

را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسير زندگي يکديگر قرار مي‌دهد

تا به شکل‌هاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

" دوستان،‌ فرشته‌هايي هستند که شما را بر روي پاهايتان

بلند مي‌کنند، زماني که بال‌هاي شما به سختي به ياد

مي‌آورند چگونه پرواز کنند."

در محضر حق...

شبلي و جنيد بغدادي به جايي مي‌رفتند. جنيد به شبلي گفت:

يك ساعت با خداوند باش تا من برگردم. جنيد رفت و شبلي

به خواندن قرآن مشغول شد. جنيد برگشت و اعتراض كرد

كه تو را گفتم به خداوند مشغول باش. شبلي گفت: من گمان

كردم كه اگر قرآن بخوانم به او مشغول باشم! جنيد گفت:

نداني كه هر كس با خداوند بود دم نتواند زد؟!

رضايت خدا...

از يحيي بن معاذ پرسيدند به چه توان شناخت كه خداوند

از ما راضي است؟

گفت...

اگر تو از مقدرات الهي راضي باشي، نشان آن است كه او

هم از تو راضي است.

دارم می میرم!!!

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه.

گفت: حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه.

گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم.

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم!

گفتم: دکتر ديگه‌اي، خارج از کشور؟

گفت: نه، همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده.

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم خدا کريم نيست؟!

فهميدم آدم فهميده‌ايه .

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم،

از خونه بيرون نميومدم کارم شده بود تو اتاق موندن و

غصه خوردن تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر

مرگ باشم؟!

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع

به کار کردم اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم

و انگار اين حال منو کسي نداشت!

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد.

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن.

آخه من رفتني‌ام و اونا انگار نه. سرتونو درد نيارم من کار

مي‌کردم اما حرص نداشتم و بين مردم بودم اما بهشون ظلم

نمي‌کردم و دوستشون داشتم.

ماشين عروس که مي‌ديدم از ته دل شاد مي‌شدم و دعا مي‌کردم.

گدا که مي‌ديدم از ته دل غصه مي‌خوردم و بدون اينکه

حساب کتاب کنم کمک مي‌کردم.

مثل پير مردا برا همه جوونا آرزوي خوشبختي مي‌کردم.

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و ناز و خوردني شدم!!!

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و

آيا خدا اين خوب شدن و قبول مي‌کنه؟

گفتم: بله، اونجور که ياد گرفتم و به نظرم ميرسه

آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه

آرام آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، داشت ميرفت

گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم.

با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟!

گفت: بيمار نيستم!

هم کفرم داشت در ميومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار

مي‌شدم گفتم: پس چي؟!

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: مي‌تونيد کاري

کنيد که نميرم گفتن: نه. گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه!

خلاصه حاجي ما رفتني هستيم کي اش فرقي داره مگه؟!

باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد!!!

لشگری بر در شهر!!!

داوود طايي جهت نماز ميدويد!

پرسيدند... شتاب چرا؟!

گفت...

لشگر بر در شهر است و منتظر من!

پرسيدند... كدام لشگر؟!

گفت... مردگان گورستان!!!

اهل محاسبه...

حارث محاسبي را پرسيدند از اهل محاسبه...

گفت...

به اين چند خصلت مواظبت نما...

اول آنكه به خداي متعال سوگند ياد نكني، نه به

راست و نه به دروغ، نه به سهو و نه به عمد.

دوم از دروغ بپرهيز.

سوم خلف وعده نكني و تا تواني به كسي وعده مده كه

اين به صواب نزديكتر است.

چهارم براي كسي دعاي بد نكني، نه به گفتار و نه به

كردار، و مكافات نجويي و براي خدا تحمل كني.

پنجم بر هيچ كس گواهي ندهي، نه به كفر و نه به

شرك، و نه به نفاق، كه اين به رحمت خلق نزديكتر

و از خشم خداوند دورتر است.

ششم قصد هيچ معصيتي نكني، نه به ظاهر و نه به باطن

و جوارح خود را از همه گناهان حفظ كني.

هفتم رنج خود بر كسي نيفكني و بار خود از همه كس

برداري.

هشتم به كلي طمع از خلايق منقطع گرداني و از همه

نوميد شوي.

نهم بلندي درجه نزد خداوند بدان شرط كسب شود كه

هيچ كس را پايين‌تر از خود نداني.

دهم تا مي‌تواني لعن نكن.

نقصان در عشق...

مردي را زني بود، كه بسيار به او دلبسته و عاشق او شده بود

و در چشم زن لكه سفيدي بود كه مرد از فرط عشق و علاقه

آن عيب را نميديد. تا آنكه عشق مرد كم رنگ شد! و از زن

پرسيد...

اين لكه سفيد در چشم تو از كي پديد آمده است؟!

زن گفت...

از زماني كه در كمال عشق تو نقصان پديد آمده است!!!

معرفت عمیق...

از احمد خضرويه پرسيدند معرفت چيست؟

گفت...

حقيقت معرفت آن است كه او را به دل دوست داري

و به زبان ياد كني و از هر چه غير اوست همت

بريده گرداني.

دیدن روی یار...

ممشاد دينوري در حال احتضار بود. درويشي مقابلش

ايستاده بود و دعا مي‌كرد و مي‌گفت: الهي! بر او رحمت

كن. و بهشت خود را بر او كرامت نما. ممشاد نگاهي به

درويش انداخت و گفت: اي غافل! سي سال است كه بهشت

با حور و قصور خود را بر من جلوه مي‌كند، ولي ما توجهي

نكرديم! اكنون كه به سرچشمه حقيقت مي‌رسم زحمت خود آوري

و براي من بهشت مي‌خواهي؟!

تاثیر حرف دیگران...

مردي در کنار جاده، دکه‌اي درست کرد و در آن

ساندويچ مي‌فروخت. چون گوشش سنگين بود، راديو

نداشت. چشمش هم ضعيف بود، بنابراين روزنامه هم

نمي‌خواند. او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن

ساندويچ‌هاي خود را شرح داده بود. خودش هم کنار

دکه‌اش مي‌ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچ تشويق

مي‌کرد و مردم هم مي‌خريدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زيادتر کرد.

وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او

پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت:

پدر جان، مگر به اخبار راديو گوش نداده‌اي؟

اگر وضع پولي کشور به همين منوال ادامه پيدا کند

کار همه خراب خواهد شد و شايد يک کسادي عمومي

به وجود آيد. بايد خودت را براي اين کسادي آماده کني.

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته

به اخبار راديو گوش مي‌دهد و روزنامه هم مي‌خواند پس

حتماً آنچه مي‌گويد صحيح است. بنابراين کمتر از گذشته

نان و گوشت سفارش داده و تابلوي خود را هم پايين آورد

و ديگر در کنار دکه خود نمي‌ايستاد و مردم را به خريد

ساندويچ دعوت نمي‌کرد. فروش او ناگهان شديداً کاهش

يافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت:

پسرجان حق با توست. کسادي عمومي شروع شده است!!!

انديشه‌هاي خود را شکل ببخشيد در غير اينصورت

ديگران انديشه‌هاي شما را شکل مي‌دهند. خواسته‌هاي

خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما

برنامه‌ريزي مي‌کنند.

غذای روح...

بيش از آنچه براي حفظ بدن خود به غذا نياز داريم، براي حفظ

سلامت و صحت روح خويش به نيايش محتاجيم. گاه روزه گرفتن

براي بازيابي سلامت ضروري است، ولي نيايش را هيچگاه

نمي‌توان ترك كرد. اگر به بدن خود كه فاني و از بين رفتني است

غذا مي‌رسانيم، پس بي شك وظيفه اصلي ما تدارك غذا براي روح

است كه فناناپذير و باقي است، و چنين كاري با توسل به نيايش

ميسر است. معني واقعي نيايش نيز چيزي جز عبادت صميمانه

و خالصانه نيست.

در محضر خداوند...

بشر حافي را ديدند كه هنگام مرگ سخت مي‌گريست.

پرسيدند: اي بشر! مگر دنيا را دوست داري و از

مرگ هراس داري؟! بشر گفت: نه! ولي بر خداوند

رسيدن و در محضر او ايستادن كاري بس بزرگ و

سهمگين است.

در آغوش حق...

تجربه حضور خداوند به شما حس پرشكوه، آرامش بخش و عشق

آفرين رهايي از محدوديت جسم را مي‌دهد. احساس مي‌كنيد با چيزي

فراتر، بيكران‌تر از وجود خود ارتباط برقرار مي‌كنيد، گويي نيروي

حيات در تك تك سلول هايتان موج مي‌زند.

چنين تجربه‌اي وضعيتي شفابخش است كه در آن تعادل حياتي خود

را باز مي‌يابيد. با بازگشت به حال عادي، به بدن امكان مي‌دهيد تا

آن هوشياري باطني خود را آشكار كند، اما لذتبخش‌ترين جنبه تجربه

حضور خداوند، احساس اطمينان غنودن در آغوش حق و انباشته شدن

از عشقي است كه در باطن جهان موج مي‌زند.

توکل غافلانه...

در بني اسرائيل زاهدي از شهر بيرون رفت، در غاري نشست

كه توكل مي‌كنم تا روزي به من برسد! يك هفته گذشت ولي هيچ

خبري از روزي نشد و گرسنگي داشت او را از پا درمي‌آورد.

به پيامبر آن روزگار وحي آمد كه به آن زاهد بگو: به عزتم قسم

اگر به شهر نروي و در ميان مردم نباشي من به تو روزي نمي‌دهم

زاهد به فرمان حق به شهر بازگشت و از هر طرفي نذري مردم

به او رسيد. در دل او افتاد كه اين چه حالت است؟! به پيامبر

آن روزگار وحي آمد كه زاهد را بگو تو خواستي كه با زهدت

حكمت ما را باطل كني، در حالي كه من دوست دارم روزي

بنده خود را از دست ديگران دهم تا از قدرت خود! تو

بندگي كن، كار خدايي و روزي رساني را به ما وا بگذار!

دست در دست خدا...

سردرگم شده‌ام، گاهي هم آشفته و پريشان هستم

بعضي اوقات مي‌گريم و آه سردي مي‌كشم،

اما اي خداي بزرگ! كه از فراز آسمان بر

ما نظر داري، گمان نكن كه با اينكار تو و

عشق جاودانت را زير سئوال مي‌برم.

مشكل اينجاست كه تنها وقتي مي‌خواهم به تو

برسم و نمي‌يابمت با اينكه مي‌دانم مثل قبل

دوستم داري و از صميم قلب اطمينان دارم

كه هميشه همينطوري خواهد بود، لحظه‌اي

گمان مي‌كنم نمي‌توانم تو را به خود نزديك‌تر

كنم و حس مي‌كنم در درياي زندگي بدون

راهنما هستم.

اما اگر چه نمي‌توانم دستانت را در دست بگيرم

و به بهشت رهنمون شوم، هنوز هم با تمام وجودم

معتقدم دستانت در جايي دور از ديد من، محافظم هستند!!!

بهترین لحظات زندگی...

بهترين، معنوي‌ترين و روحاني‌ترين لحظات زندگي‌ام زماني است

كه مي‌بخشم و همدردي مي‌كنم. به نظر من آنچه ما انسان‌ها را

بي‌رحم و سنگدل مي‌سازد، پيش‌داوري‌ها و قضاوت‌هايي است كه

درباره ديگران داريم. مهم نيست كه اين قضاوت‌ها خوب باشند،

يا بد. در هر صورت قضاوت به معني طبقه‌بندي آدم‌ها و

قراردادن آنها در جعبه و مهر زدن به آنهاست. با اين كار

ديگر نمي‌توانيم با ديگران به عنوان تجلي ديگر آگاهي برخورد

كنيم. با كنار زدن قضاوت‌ها و ديدن ديگران همانطور كه هستند

قلب ايشان نرم و گشوده مي‌شود و به نظر من مفهوم واقعي

بخشش و همدردي همين است.

پيتر راسل

متخصص روح شناسي از انگلستان

فقدان روح نیایش...

همانگونه كه غذا براي بدن ضروري است، نيايش نيز براي

روح ضرورت دارد. ممكن است كسي چندين روز بدون

خوردن غذا زنده بماند، ولي اگر كسي به خدا اعتقاد داشته

باشد، لحظه‌اي بدون نيايش نمي‌تواند زنده بماند و زنده نيز

نخواهد ماند. ممكن است بگوييد ما افراد بسياري را مي‌بينيم

كه بدون نيايش به زندگي خود ادامه مي‌دهند. پاسخ من اين

است كه آري، ولي به جرات مي‌گويم چنين زندگي حيات

جانوران است كه براي انسان از مرگ بدتر است. كوچكترين

شكي ندارم كه مشاجرات و منازعاتي كه امروز فضاي

زندگي ما را انباشته‌اند، ناشي از فقدان روح نيايش حقيقي‌اند.

مهاتما گاندي

هدیه ای برای فقرا...

يا چنان باش که هستي يا چنان باش که مي‌نمايي...

سال 1933 ميلادي من بيکار بودم...

ديگر نمي‌توانستم به مادرم در تامين هزينه زندگي

کمک کنم. تنها درآمد ما پول ناچيزي بود که مادر

از خياطي کردن بدست مي‌آورد...

ناگهان مادر بيمار شد و ديگر نتوانست کار کند.

وقتي نتوانستيم قبض برق را پرداخت کنيم، شرکت برق،

برق ما را قطع کرد. بعد شرکت گاز، گاز را قطع کرد.

بعد هم نوبت شرکت آب شد، اما اداره بهداشت وادارشان

کرد بخاطر مسائل بهداشتي آب را وصل کنند...

قفسه‌هاي آشپزخانه پاک خالي بودند و ما فقط از

سبزي‌هايي که در باغچه کاشته بوديم تغذيه مي‌کرديم...

روزي خواهر کوچکم از مدرسه آمد و با ناراحتي گفت...

فردا بايد براي فقرا چيزي ببريم!!!

مادر بدون مقدمه گفت...

از خودمان فقيرتر و بيچاره تر هم کسي پيدا مي‌شود؟!

مادر بزرگ که آن موقع با ما زندگي مي‌کرد اخم کرد

و به مادر گفت:

اگر بچه به اين کوچکي قبول کند که فقير است تا آخر

عمر فقير باقي مي‌ماند!!!

هنوز يک شيشه مربا داريم مي‌تواند آن را ببرد!!!

مادر بزرگ کمي کاغذ کادو با تکه‌اي روبان صورتي

پيدا کرد و شيشه مربا را در آن پيچيد و فردا خواهرم

در نهايت سرافرازي هديه اي براي فقرا برد.

جوانمردی...

اسب سواري ، مرد چلاق و افليجي را سر راه خود

ديد که از او کمک مي‌خواست. مرد سوار دلش به

حال او سوخت. از اسب پياده شد و او را از جا بلند

کرد و روي اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند .

مرد چلاق وقتي بر اسب سوار شد، دهنه‌ي اسب را

کشيد و گفت: ... اسب را بردم، و با اسب گريخت!

اما پيش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: تو،

تنها اسب را نبردي، جوانمردي را هم بردي!

اسب مال تو؛ اما گوش کن ببين چه مي‌گويم!

مرد چلاق اسب را نگه داشت. مرد سوار گفت:

هرگز به هيچ کس نگو چگونه اسب را به دست

آوردي؛ زيرا مي‌ترسم که ديگر « هيچ سواري »

به پياده‌اي رحم نکند!

بی دلیل شاد باش!!!

صبح قبل از هر کاري خودت را بصورت فردي بسيار شاد تجسم کن.

بسيار اميدوار، با طراوت و مشتاق از رختخواب بلند شو.

انگار قرار است آن روز اتفاقي کامل و با ارزشي بيکران روي دهد.

با حالي بسيار مثبت و سرشار از اميد در حالي که احساس مي‌کني آن

روز، روزي عادي نخواهد بود از رختخواب بلند شو. گويي چيزي

استثنايي، شگفت انگيز و بسيار نزديک در انتظارت است.

تمام آن روز را دوباره و دوباره به ياد بياور، در عرض هفت روز

خواهي ديد که کل الگو، شيوه زندگي و موجت تغيير کرده است.

شب وقتي مي‌خوابي تجسم که که در دامن خدا مي‌خوابي. گويي

زندگي از تو محافظت مي‌کند، در دامنش هستي و به خواب مي‌روي.

فقط اين را تجسم کن و بخواب، بايد به تجسم ادامه دهي و بگذاري

که خواب بيايد. به اين ترتيب تجسم وارد خوابت مي‌شود، خواب

و تجسم همديگر را مي‌پوشانند.

چيزهاي منفي را تجسم نکن زيرا مردمي که ظرفيت تجسم دارند

اگر چيزهاي منفي را تجسم کنند، آن چيزهاي منفي روي مي‌دهد

پس اگر فکري منفي آمد، بلافاصله آن را به فکري مثبت تبديل کن.

به آن نه بگو.

در عرض يک هفته احساس مي‌کني که بي دليل شاد هستي.

اوشو

خدا خواهد آمد...

به نداي ايمان گوش فراده! وقتي كه همه چيز خوشايند

و عاليست و هرچه انجام مي‌دهيم به بهترين شكل پيش

مي‌رود، با خود مي‌گوييم كه بي‌شك خدا حقيقت دارد چرا

كه وقتي خوشحاليم احساس خوبي داريم، اما وقتي با

امواج خروشان روبرو مي‌شويم و ديگر اثري از آن

موسيقي دلنشين نيست.

هنگامي كه بدشانسي مي‌آوريم و كارها درست پيش

نمي‌رود شك مي‌كنيم و از مسير منحرف مي‌شويم يا

افكارمان راجع به پروردگار خدشه‌دار مي‌شوند، چرا

كه با بروز ناخوشي‌ها اگر خدا را در كنار خود

احساس نكنيم، ديگر آرامشي نخواهيم داشت.

آن زمان كه حواس پنجگانه‌مان در حال است آنچه

درمي‌يابيم ايمان است نه احساس تجربي، ايمان ما را به

صبر زيبا دعوت مي‌كند و باور مي‌كنيم كه خدا نه دير و

نه زود خواهد آمد!!!

دست های سرد...

ما نمي‌توانيم زندگي کنيم. هزاران رشته ما را به

هم ميهنانمان پيوند مي‌دهد...

جيب‌هاي پالتوي دختر شش ساله‌ام را خالي کردم تا

آن را به لباسشويي ببرم...

يک لنگه دستکش قديمي در جيب‌هايش پيدا کردم!!!

مي‌دانستم که دخترم مدتها قبل يک لنگه آن را گم کرده

و من هم براي او يک جفت دستکش جديد تهيه کرده بودم...

هنگامي که از او در اين مورد سوال کردم از خجالت

سرخ شد و گفت...

من اين لنگه دستکش را هر روز با خودم به مدرسه

مي‌برم. شايد کسي باشد که يک لنگه دستکش را گم

کرده باشد و دستش سرد باشد. آن وقت من مي‌توانم

آن لنگه ديگر را به او بدهم تا دستش گرم شود!!!

اگر عمر دوباره داشتم...

اگر عمر دوباره داشتم مى‌کوشيدم اشتباهات بيشترى

مرتکب شوم. همه چيز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در

عمر اولم بودم ابله‌تر مي‌شدم. فقط شمارى اندک از

رويدادهاى جهان را جدى مي‌گرفتم. اهميت کمترى به

بهداشت مي‌دادم. به مسافرت بيشتر مي‌رفتم. از کوههاى

بيشترى بالا مي‌رفتم و در رودخانه‌هاى بيشترى شنا

مي‌کردم. بستنى بيشتر مي‌خوردم و اسفناج کمتر.

مشکلات واقعى بيشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى.

آخر، ببينيد، من از آن آدم‌هايى بوده‌ام که بسيار محتاطانه

و خيلى عاقلانه زندگي کرده‌ام. ساعت به ساعت،

روز به روز. اوه، البته من هم لحظات سرخوشى

داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى

بيشتر مي‌داشتم.... من هرگز جايى بدون يک دماسنج،

يک شيشه داروى قرقره، يک پالتوى بارانى و يک چتر

نجات نمى‌روم.

اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مي‌کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مي‌رفتم

و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مي‌دادم. از

مدرسه بيشتر جيم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بيشترى

به معلم‌هايم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بيشترى به خانه

مي‌آوردم. ديرتر به رختخواب مى‌رفتم و مي‌خوابيدم.

بيشتر عاشق مي‌شدم. به ماهيگيرى بيشتر مي‌رفتم.

پايکوبى و دست افشانى بيشتر مي‌کردم. سوار چرخ

و فلک بيشتر مى‌شدم. به سيرک بيشتر مي‌رفتم.

در روزگارى که تقريبًا همگان وقت و عمرشان را

وقفِ بررسى وخامت اوضاع مي‌کنند، من بر پا

مى‌شدم و به ستايش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع

مي‌پرداختم .

زيرا من با ويل دورانت موافقم که مي‌گويد:

شادي از خرد عاقل‌تر است.

اگر عمر دوباره داشتم، گل مينا از چمنزارها

بيشتر مي‌چيدم .

موهبت الهی...

مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به

دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت:

براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد،

کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده‌ايد، بگوئيد تا

من به شما امتياز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او

به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.

فرشته گفت: اين سه امتياز.

مرد اضافه کرد:.... من در تمام طول عمرم به خداوند

اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت

مي‌کردم.

فرشته گفت: اين هم يک امتياز.

مرد باز ادامه داد: در شهر يتيم خانه‌اي ساختم و کودکان

بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.

فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي که گريه مي‌کرد گفت: با اين وضع من

هرگز نمي‌توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند

لطفش را شامل حال من کند.

فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به

بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال

شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد!!

صدای پای بهار...

در بيشتر نبردهاي زندگي، برنده مي‌شويم، اگر نگاهي به آن سوي

ابرها به خورشيد بيندازيم و نيز اگر بردباري به خرج دهيم و در

انتظار روزي باشيم كه خورشيد بيرون مي‌آيد و ابرها كنار مي‌روند

و تمامي موجودات عالم به صداي بهار گوش فرامي‌دهند آن زماني

كه خداوند همه چيز را بيدار مي‌كند.