يا چنان باش که هستي يا چنان باش که مي‌نمايي...

سال 1933 ميلادي من بيکار بودم...

ديگر نمي‌توانستم به مادرم در تامين هزينه زندگي

کمک کنم. تنها درآمد ما پول ناچيزي بود که مادر

از خياطي کردن بدست مي‌آورد...

ناگهان مادر بيمار شد و ديگر نتوانست کار کند.

وقتي نتوانستيم قبض برق را پرداخت کنيم، شرکت برق،

برق ما را قطع کرد. بعد شرکت گاز، گاز را قطع کرد.

بعد هم نوبت شرکت آب شد، اما اداره بهداشت وادارشان

کرد بخاطر مسائل بهداشتي آب را وصل کنند...

قفسه‌هاي آشپزخانه پاک خالي بودند و ما فقط از

سبزي‌هايي که در باغچه کاشته بوديم تغذيه مي‌کرديم...

روزي خواهر کوچکم از مدرسه آمد و با ناراحتي گفت...

فردا بايد براي فقرا چيزي ببريم!!!

مادر بدون مقدمه گفت...

از خودمان فقيرتر و بيچاره تر هم کسي پيدا مي‌شود؟!

مادر بزرگ که آن موقع با ما زندگي مي‌کرد اخم کرد

و به مادر گفت:

اگر بچه به اين کوچکي قبول کند که فقير است تا آخر

عمر فقير باقي مي‌ماند!!!

هنوز يک شيشه مربا داريم مي‌تواند آن را ببرد!!!

مادر بزرگ کمي کاغذ کادو با تکه‌اي روبان صورتي

پيدا کرد و شيشه مربا را در آن پيچيد و فردا خواهرم

در نهايت سرافرازي هديه اي براي فقرا برد.