در دبستاني، معلّمي به شاگردانش مي‌گويد مطلبي بنويسند از آرزوهايشان،

از آنچه که مي‌خواهند خدا برايشان انجام دهد.

شاگردان مداد در دستان کوچکشان، شروع به نوشتن مي‌کنند و آرزوهاي ريز

و درشت را از درون سينه بر روي کاغذ روان مي‌سازند،

گويي دل کوچکشان تنگ بود و آرزوها ديگر در لانه دل نمي‌گنجيد و اينک

که فرصتي يافته بودند از آن تنگنا خارج مي‌شدند و روي کاغذ مي‌دويدند.

آموزگار کاغذها را جمع کرد و در کيفش گذاشت و با تعطيلي مدرسه به منزل رفت.

معلم نگاهي به مقاله‌ها انداخت تا به انشا و دلنوشته آنان نمره دهد .

يکي از برگه‌ها او را سخت منقلب ساخت و عواطفش برانگيخت و اشکش سرازير شد.

همسرش در همان لحظه وارد شد و ديد که خانمش گريه مي‌کنه!!!

پرسيد: چي شده؟! چرا گريه مي‌کني؟!

زن جواب داد:  “اين انشاء را بخون؛ امروز يکي از شاگردانم نوشته .

گفتم آرزوهايشان را بنويسند و او اينگونه نوشته است. ببين چقدر دردناکه .”

مرد کاغذ را برداشت و خوند. متن انشاء اينگونه بود:

“خدايا، مي‌خواهم آرزويي داشته باشم که مثل هميشه نباشد؛ مخصوص است.

مي‌خواهم که مرا به تلويزيون تبديل کني!

مي‌خواهم که جايش را بگيرم!

مي‌خواهم که جايي مخصوص خودم داشته باشم و خانواده‌ام اطراف من حلقه بزنند!

مي‌خواهم وقتي که حرف مي‌زنم مرا جدّي بگيرند!

مي‌خواهم که مرکز توجّه باشم و بي آن که سؤالي بپرسند يا حرفم را قطع کنند بگذارند حرفم را بزنم!

دلم مي‌خواهد همانطور که وقتي تلويزيون خراب است و به آن مي‌رسند،

به من هم برسند و توجّه کنند!

دلم مي‌خواهد پدرم، وقتي از سر کار برمي‌گردد، حتّي وقتي که خسته است، قدري با من باشد!

و مادرم، وقتي غمگين و ناراحت است، به جاي بي‌توجّهي، به سوي من بياد!

و دوست دارم، برادرانم براي اين که با من باشند با يکديگر دعوا کنند!

و نکته  آخر که اهمّيتش کمتر از بقيه نيست اين که مرا تلويزيوني کن تا بتوانم آنها را خوشحال و سرگرم کنم.

خدايا، فکر نکنم زياد چيزي از تو خواسته باشم.

فقط دوست دارم مثل هر تلويزيوني زندگي کنم.”

انشاء به پايان رسيد.

مرد نگاهي به همسرش انداخته گفت، “عجب پدر و مادر وحشتناکي‌اند!”

زن سرش را بالا گرفت و گفت، “اين انشاء را پسرمان نوشته است!!!