يه دست صدا نداره!!!

بودا به دهي سفر کرد .

زني که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وي باشد.

بودا پذيرفت و مهياي رفتن به خانه‌ي زن شد .

کدخداي دهکده ،هراسان خود را به بودا رسانيد و گفت :

«اين زن، هرزه است به خانه‌ي او نرويد»

بودا به کدخدا گفت :

«يکي از دستانت را به من بده»

کدخدا تعجب کرد و يکي از دستانش را در دستان بودا گذاشت .

آنگاه بودا گفت :

«حالا کف بزن»

کدخدا بيشتر تعجب کرد و گفت:

« هيچ کس نمي‌تواند با يک دست کف بزند»

بودا لبخندي زد و پاسخ داد :

هيچ زني نيز نمي تواند به تنهايي بد و هرزه باشد،

مگر اين که مردان دهکده  نيز هرزه باشند .

بنابراين مردان و پول‌هايشان است که از اين زن، زني هرزه ساخته‌اند .

برو و به جاي نگراني براي من،

 نگران خودت و ديگر مردان دهکده ات باش

مشت خدا !!!

دختر کوچولو وارد بقالي شد و کاغذي به طرف بقال دراز کرد و گفت:

مامانم گفته چيزهايي که در اين ليست نوشته بهم بدي، اين هم پولش.

بقال کاغذ رو گرفت و ليست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه

داد، بعد لبخندي زد و گفت:

چون دختر خوبي هستي و به حرف مامانت گوش مي دي،

مي توني يک مشت شکلات به عنوان جايزه برداري.

ولي دختر کوچولو از جاي خودش تکون نخورد!

مرد بقال که احساس کرد دختر بچه براي برداشتن شکلات ها خجالت مي کشه گفت:

دخترم! خجالت نکش، بيا جلو خودت شکلات هاتو بردار"

دخترک پاسخ داد: "عمو! نمي‌خوام خودم شکلاتها رو

بردارم، نمي‌شه شما بهم بدين؟"

بقال با تعجب پرسيد:

چرا دخترم؟ مگه چه فرقي مي‌کنه؟

و دخترک با خنده‌اي کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!

مطمئن باشيم که مشت خدا از مشت ما بزرگتره…..

*** 

در ربيع الاول،اين ماه خجسته، نسيم سحري،

جان مايه عشق را به گستره خاكيان مي‌فرستد.

جوانه‌هاي تبسم، لب‌ها را شاداب از طراوت تغزلي ديگر كرده

و همگي قدوم نوزادي را كه سبب آفرينش است تبريك مي‌گويند

حلول ماه ربيع الاول، ماه جشن و سرور بر همه دوستان مبارك باد.