توکل غافلانه...
در بني اسرائيل زاهدي از شهر بيرون رفت، در غاري نشست
كه توكل ميكنم تا روزي به من برسد! يك هفته گذشت ولي هيچ
خبري از روزي نشد و گرسنگي داشت او را از پا درميآورد.
به پيامبر آن روزگار وحي آمد كه به آن زاهد بگو: به عزتم قسم
اگر به شهر نروي و در ميان مردم نباشي من به تو روزي نميدهم
زاهد به فرمان حق به شهر بازگشت و از هر طرفي نذري مردم
به او رسيد. در دل او افتاد كه اين چه حالت است؟! به پيامبر
آن روزگار وحي آمد كه زاهد را بگو تو خواستي كه با زهدت
حكمت ما را باطل كني، در حالي كه من دوست دارم روزي
بنده خود را از دست ديگران دهم تا از قدرت خود! تو
بندگي كن، كار خدايي و روزي رساني را به ما وا بگذار!
+ نوشته شده در شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۰ ساعت 9:12 توسط علي
|