دیدن روی یار...
ممشاد دينوري در حال احتضار بود. درويشي مقابلش
ايستاده بود و دعا ميكرد و ميگفت: الهي! بر او رحمت
كن. و بهشت خود را بر او كرامت نما. ممشاد نگاهي به
درويش انداخت و گفت: اي غافل! سي سال است كه بهشت
با حور و قصور خود را بر من جلوه ميكند، ولي ما توجهي
نكرديم! اكنون كه به سرچشمه حقيقت ميرسم زحمت خود آوري
و براي من بهشت ميخواهي؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۰ ساعت 4:58 توسط علي
|