ممشاد دينوري در حال احتضار بود. درويشي مقابلش

ايستاده بود و دعا مي‌كرد و مي‌گفت: الهي! بر او رحمت

كن. و بهشت خود را بر او كرامت نما. ممشاد نگاهي به

درويش انداخت و گفت: اي غافل! سي سال است كه بهشت

با حور و قصور خود را بر من جلوه مي‌كند، ولي ما توجهي

نكرديم! اكنون كه به سرچشمه حقيقت مي‌رسم زحمت خود آوري

و براي من بهشت مي‌خواهي؟!