استراحت مادر!!!
مامان و بابا داشتند تلويزيون تماشا ميکردند که مامان گفت: من خستهام و ديگه
ديروقته، ميرم که بخوابم.
مامان بلند شد، به آشپزخانه رفت و مشغول تهيه ساندويچهاي ناهار فردا شد. سپس
ظرفها را شست، براي شام فردا از فريزر گوشت بيرون آورد، قفسهها رو مرتب
کرد، شکرپاش را پر کرد، ظرفها را خشک کرد و در کابينت قرار داد و کتري
را براي صبحانه فردا از آب پر کرد. بعد همه لباسهاي کثيف را در ماشين
لباسشويي ريخت، پيراهني را اتو کرد و دکمه لباسي را دوخت.
اسباب بازيهاي روي زمين رو جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجايش در کشوي ميز
برگرداند. گلدانها را آب داد، سطل آشغال اتاق را خالي کرد و حوله خيسي را روي
بند انداخت. بعد ايستاد و خميازهاي کشيد کش و قوسي به بدنش داد و به طرف اتاق
خواب به حرکت درآمد، کنار ميز ايستاد و يادداشتي براي معلم نوشت، مقداري پول
را براي سفر شمرد و کنار گذاشت و کتابي را که زير صندلي افتاده بود، برداشت.
بعد کارت تبريکي را براي تولد يکي از دوستان امضا کرد و در پاکتي گذاشت،
آدرس را روي آن نوشت و تمبر چسباند، مايحتاج را نيز روي کاغذ نوشت و هر دو را
در نزديکي کيف خود قرار داد. سپس دندانهايش را مسواک زد.
بابا گفت: فکر کردم گفتي داري ميري بخوابي؟!
و مامان گفت: درست شنيدي دارم ميرم.
سپس چراغ حياط را روشن کرد و درها را بست. پس از آن به تک تک بچه ها سرزد،
چراغها را خاموش کرد، لباسهاي بهم ريخته را به چوب رختي آويخت، جورابهاي
کثيف را در سبد انداخت، با يکي از بچه ها که هنوز بيدار بود و تکاليفش را انجام
ميداد گپي زد، ساعت را براي صبح کوک کرد، لباسهاي شسته را پهن کرد،
جا کفشي را مرتب کرد و شش چيز ديگر را به فهرست کارهاي مهمي که بايد فردا
انجام دهد، اضافه کرد. سپس به دعا و نيايش نشست.
در همان موقع بابا تلويزيون را خاموش کرد و بدون اينکه شخص خاصي مورد
نظرش باشد گفت: من ميرم بخوابم و بدون توجه به هيچ چيز ديگري، دقيقا همين
کار را انجام داد!!!