انعکاس صدای زندگی...

پدر و پسري داشتند در کوه قدم مي‌زدند که ناگهان

پاي پسر به سنگي گير کرد. به زمين افتاد و داد

کشيد: آآي ي ي ي! صدايي از دور دست آمد:

آآي ي ي ي!

پسرک با کنجکاوي فرياد زد: کي هستي؟

پاسخ شنيد: کي هستي؟

پسرک خشمگين شد و فرياد زد: ترسو!

باز پاسخ شنيد: ترسو!

پسرک با تعجب ازپدرش پرسيد: چه خبر است؟

پدر لبخندي زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....

و بعد با صداي بلند فرياد زد: تو يک قهرمان هستي!!!

صدا پاسخ داد: تو يک قهرمان هستي!

پسرک باز بيشتر تعجب کرد. پدرش توضيح داد:

مردم مي‌گويند که اين انعکاس کوه است ولي اين

در حقيقت انعکاس زندگي است.

هر چيزي که بگويي يا انجام دهي، زندگي عينا"

به تو جواب مي‌دهد؛ اگر عشق را بخواهي، عشق

بيشتري در قلب بوجود مي‌آيد و اگر به دنبال موفقيت

باشي، آن را حتما بدست خواهي آورد. هر چيزي را

که بخواهي، زندگي همان را به تو خواهد داد!!!

عرضه ثروت دروني...

حكيمي براي آموزش معنويت و تربيت به شهري رفت.

هيچ كس به حضور او و آموزش‌هايش اهميتي نداد.

و پس از مدتي، هدف خنده و طعنه‌هاي مردم قرار گرفت.

يك روز كه مشغول قدم زدن در خيابان اصلي شهر بود،

گروهي مرد و زن او را هدف توهين‌هايشان قرار دادند.

مرد حكيم به جاي اينكه وانمود كند متوجه‌شان نشده،

رو به آنها كرد و از خداوند خواست قرين رحمت‌شان كند!

يكي از آنها گفت... مگر كر هستي؟! ما بدترين دشنام‌ها را

به تو داديم، اما تو دعاي‌مان كردي!

حكيم پاسخ داد... هر كدام از ما چيزي را عرضه مي‌كنيم

كه در اختيار داريم.

شغل آینده...

داشتم ملافه‌ها را عوض مي‌كردم كه دختر پنج ساله‌ام آمد

روي تخت نشست و بي‌مقدمه پرسيد...

مادر! دوست داري وقتي كه بزرگ شدي چه كاره شوي؟!

فكر كردم دخترم دوباره دارد خيال پردازي مي‌كند، براي

همين گفتم... دوست دارم مادر بشوم!!!

بلافاصله جواب داد...

نمي‌تواني! چون از قبل شده‌اي. مي‌خواهي چه كاره بشوي؟!

دوست دارم واعظ مذهبي شوم!!!

نمي‌تواني! چون حالا هستي.

متاسفم، ديگر نمي‌دانم...

مادر! كاري ندارد كه، هر چه دلت مي‌خواهد، مي‌تواني بشوي!!!

ناگهان به سختي يكه خوردم، دخترم از جا بلند شد و رفت.

ولي من لحظاتي مات و مبهوت برجا ماندم. چطور تا اين سن

فكر نكرده بودم هرچه كه دلم بخواهد، مي‌توانم بشوم!!!

او به من ياد داد كه مي‌توانم دستم را دراز كنم و هر ستاره‌اي

را كه دلم مي‌خواهد، از آسمان بچينم. از نظر او، آينده من

هنوز تمام نشده بود و من مي‌توانستم فضانورد، نوازنده پيانو

و يا حتي پرستار بشوم!!!

در چشم او هنوز جا داشت كه بزرگ بشوم و خيلي از كارهايي

را كه نكرده بودم، انجام دهم.

موضوع وقتي خيلي جالب‌تر شد كه ديدم دخترم همين سوال

را از پدر بزرگ و مادر بزرگش هم كرده است!!!

حس مي‌كردم يك من تازه در من، شروع به زندگي كرده است...

و حالا از شما مي‌پرسم...

وقتي بزرگ شديد مي‌خواهيد چه كاره شويد؟!

تخيل، بلند پروازترين بادبادكي است كه مي‌توان با آن اوج گرفت...

درخت عادت...

يك مربي حيوانات سيرك، مي‌تواند با نيرنگ بسيار

ساده‌اي بر فيل‌ها غلبه كند...

وقتي فيل هنوز كودك است، يك پايش را به تنه

درختي مي‌بندند. فيل بچه، هر چه هم كه تقلا كند،

نمي‌تواند خودش را آزاد كند. اندك اندك به اين تصور عادت مي‌كند

كه تنه درخت از او نيرمندتر است.

هنگامي كه بزرگ مي‌شود و قدرت شگرفي مي‌يابد،

تنها كافي است يك نفر طنابي دور پاي فيل گره بزند

و او را به يك نهال ببندد. فيل تلاشي براي آزاد كردن خودش نمي‌كند.

همچون فيلها، پاهاي ما نيز اغلب اسير بندهاي شكننده‌اند.

اما از آنجا كه هنگام كودكي به قدرت تنه درخت عادت

كرده‌ايم، شهامت مبارزه را نداريم. بي آنكه بفهميم

تنها يك عمل متهورانه ساده براي دست يافتن ما به آزادي كافي است.

نسیم مهربانی...

بارش زيادي سنگين بود و سربالايي سخت.

دانه گندم روي شانه هاي نازکش سنگيني مي‌کرد.

نفس نفس مي‌زد. اما کسي صداي نفس‌هايش را نمي‌شنيد،

کسي او را نمي‌ديد. دانه روي شانه‌هاي کوچکش سر خورد

و افتاد. خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه مي‌دانست

که نسيم، نفس خداست. مورچه، دانه را دوباره بر دوشش

گذاشت و به خدا گفت: گاهي يادم مي‌رود که هستي، کاشکي

بيشتر مي‌وزيدي. خدا گفت: هميشه مي‌وزم، نکند ديگر

گمم کرده‌اي!

مورچه گفت: اين منم که گم مي‌شوم. بس که کوچکم.

بس که ناچيز. بس که خرد. نقطه‌اي که بود و نبودش را

کسي نمي‌فهمد.

خدا گفت: اما نقطه، سرآغاز هر خطي است.

مورچه زير دانه گندمش گم شد و گفت: من اما سرآغاز

هيچم ريزم و نديدني. من به هيچ چشمي نخواهم آمد.

خدا گفت: چشمي که سزاوار ديدن است ميبيند. چشم‌هاي

من هميشه بيناست.

مورچه اين را مي‌دانست. اما شوق گفتگو داشت.

شوق ادامه گفتن. پس دوباره گفت: و زمينت بزرگ است

و من ناچيزترينم. نبودنم را غمي نيست.

خدا گفت: اما اگر تو نباشي، پس چه کسي دانه کوچک

گندم را بر دوش بکشد و راه رقصيدن نسيم را در سينه

خاک باز کند؟ تو هستي و سهمي از بودن براي توست و

در نبودنت کار اين کارخانه ناتمام است.

مورچه خنديد و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد.

خدا دانه را به سمتش هل داد.

هيچکس اما نمي‌دانست که گوشه‌اي از خاک، مورچه‌اي

با خدا گرم گفتگو است.

از نوشته‌هاي فرشته‌اي به نام نظرآهاري

تنها چراغ خاموش...

در جشن كريسمس، مردي با همسرش به ارزيابي

سال رو به پايان نشستند...

هنگام شام در تنها رستوران روستايي در كوه هاي پيرنه،

مرد شروع كرد به شكايت از موضوعي كه مطابق

ميل‌اش پيش نرفته بود.

همسرش به درخت كريسمسي خيره شد كه زينت بخش

رستوران بود. مرد فكر كرد او ديگر به اين مكالمه

علاقه‌اي ندارد، و موضوع را عوض كرد. گفت...

چراغ هاي روي درخت قشنگ نيستند؟

همسرش پاسخ داد...

قشنگند، اما اگر از نزديك نگاه كني، ميان ده‌ها

لامپ، تنها يكي سوخته است.

به نظرم مي‌رسد به جاي ديدن ده‌ها بركتي كه سال

گذشته تو را روشن ساخته‌اند، به تنها چراغ سوخته‌اي

توجه مي‌كني كه هيچ چيز را روشن نمي‌كند!!!

ترک اجباری موقعیت ها...

مردي زير رگبار در روستاي كوچكي قدم مي‌زد

كه ديد خانه‌اي در آتش مي‌سوزد...

وقتي به آن نزديك شد، مردي را ديد كه در محاصره شعله‌ها،

در وسط اتاق نشيمن نشسته بود!!!

رهگذر فرياد زد... هي، خانه‌ات آتش گرفته!!!

مرد پاسخ داد... مي دانم!!!

خوب، پس چرا بيرون نمي‌آيي؟!

مرد پاسخ داد... چون باران مي‌آيد. مادرم هميشه مي‌گفت

اگر در باران بيرون بروم، ممكن است سرما بخورم!!!

نظر حكيمي پير درباره اين حكايت چنين است...

انساني خردمند است كه وقتي مي‌بيند مجبور است

موقعيتي را ترك كند، اين كار را بكند.

پرهیز از اشرار...

از امام صادق(ع) پرسيدند... از چه كساني دوري كنيم؟

امام فرمود...

از پنج كس پرهيز كنيد...

دروغگو، كه هميشه با وي در فريب باشي.

از احمق، كه آنگاه كه سود تو خواهد، زيان تو بود و نداند.

از بخيل، كه در بدترين شرايط از تو ببرد.

از بدگمان، كه در وقت ضرورت تو را تنها گذارد.

از فاسق، كه تو را به يك لقمه بفروشد و به كمتر لقمه‌اي

طمع كند.

برای دلت بنواز...

دوستي براي ديدن نمايشي در برادوي رفت،

و در آنتراكت، براي صرف يك نوشيدني بيرون آمد.

لابي شلوغ بود و مردم سيگار مي‌كشيدند، حرف مي‌زدند

و مي‌نوشيدند...

نوازنده‌اي پيانو مي‌نواخت، اما هيچكس به موسيقي‌اش

توجه نمي كرد. آن دوست از نوشيدني‌اش جرعه‌اي نوشيد

و نوازنده را زير نظر گرفت. خسته مي‌نمود، فقط

وظيفه‌اش را انجام مي‌داد و منتظر پايان آنتراكت بود.

پس از يك نوشيدني ديگر، كمي گرم‌تر شد و رفت نزديك

پيانو و اعتراض كرد...

سرم رفت! چرا براي دل خودت پيانو نمي‌زني؟!

نوازنده شگفت زده شد. و بعد شروع به نواختن

موسيقي مورد علاقه‌اش كرد.

در مدت تنها چند دقيقه، تمام لابي در سكوت فرو رفت.

وقتي آهنگ به پايان رسيد، پرشور تشويقش كردند.

سعادت...

شقيق بلخي را پرسيدند از سعادت...

گفت...

پنج چيز است...

دلي نرم در عبادت

كثرت اشك از بيم عقوبت

زهد در دنيا

كوتاه كردن آرزو

زيستن بر اساس شرم و حيا

بهترین خصلت...

از عبدالله مبارك پرسيدند: كدام خصلت در آدمي

سودمندتر است؟

گفت... عقلي وافر

گفتند... اگر نبود؟

گفت... حسن ادب

گفتند... اگر نبود؟

گفت... برادري مشفق تا با او مشورت كنند.

گفتند... اگر نبود؟

گفت... سكوت دائم

گفتند... اگر نبود؟

گفت... مرگ در حال!!!

قدرت دعا...

در سال‌هاي اخير در باره قدرت فكر و قدرت دعا

فراوان شنيده‌ايم. اين دو عبارت به هم متصل و

قدرت هايي توام هستند. ذهن، خط اتصال ميان

خداوند و انسان است. دعا كردن شيوه‌اي از فكر

كردن است كه انسان را به خداوند پيوند مي‌دهد.

شخص با فكر و ذهنش دعا مي‌كند.

برخي از صاحبان قدرت معتقدند آنچه انجامش براي

افراد عادي معمولا شش ساعت طول مي‌كشد، در

شخصي كه ميداند چگونه مي‌داند دعا كند و پيش

از آن به مراقبه بپردازد، فقط يك ساعت وقت

مي‌گيرد.

عبادت به ریا...

ديدند پيامبر مي‌گريست، پرسيدند: يا رسول الله! چرا

گريه مي‌كني؟!

فرمود... مي‌ترسم از امت خويش كه مشرك شوند،

نه آنكه بت پرست شوند يا آفتاب پرست شوند،

بلكه مي‌ترسم عبادت به ريا كنند.

نماز شب...

از سهل بن عبدالله پرسيدند... بنده چگونه مي‌تواند

نماز شب بخواند؟

گفت...

به آنكه در روز خيانت نكند!!!

خدمت به دیگران...

در اواخر قرن نوزدهم، يك خانواده ژاپني از ژاپن

به سانفرانسيسكو مهاجرت كرد...

اين خانواده تجارت خاصي راه انداخت. آنها گل رز

مي‌كاشتند. و سه روز در هفته گل‌ها را به بازار مي‌بردند

و مي‌فروختند...

خانواده ديگري در همسايگي آنها زندگي مي‌كرد. كه سويسي

بودند. خانواده سويسي از سالها قبل در آمريكا اقامت كرده

و بومي آنجا شده بودند. و كار آنها هم پرورش و فروش

گل رز بود...

هر دو خانواده در كارشان بسيار موفق بودند و همه مردم

آنها را در بازار سانفرانسيسكو به خاطر گل‌هايشان كه دير

پژمرده مي‌شد، مي‌شناختند...

چهل سالي مي‌گذشت كه آنها در كنار هم مزارع گل‌هايشان

را اداره مي‌كردند و همه اعضا خانواده در اين كار همكاري

مي‌كردند ...

اما در تاريخ هفت دسامبر 1941 ژاپن به بندر پرل هاربور

حمله كرد. هر چند همه اعضا خانواده آمريكايي بودند ولي

پدر ژاپني خانواده هيچ وقت نتوانست بومي شود به خاطر

همين همه اعضاي ژاپني را اسير كردند و به اقامتگاه‌هاي

محصور در صحرايي در گراناداي كلرادو بردند...

سه سال از اين تاريخ گذشت و خانواده ژاپني در اردوگاه

اسيران زنداني بود. در اين فاصله خانواده سويسي روي

مزرعه آنها هم كار كرد!!! به اين ترتيب كه بچه‌ها قبل از

رفتن به مدرسه و روزهاي تعطيل و پدر خانواده روزي

شانزده ساعت روي قلمستان خود و همسايه كار مي‌كردند!!!

سرانجام جنگ تمام شد. و خانواده ژاپني از اسرارت آزاد

شدند و به خانه برگشتند...

تصورش را بكنيد كه آنها با چه منظره‌اي روبرو شدند!!!

همسايه‌ها در ايستگاه قطار به استقبال آنها آمده بودند و

وقتي به خانه رسيدند خانواده ژاپني از تعجب خشكشان زد!!!

قلمستان آنها صحيح و سالم و پربار زير نور آفتاب مي‌درخشيد!!!

بعد هم دفترچه پس انداز بانك پدر ژاپني را به دستش دادند

كه پول فروش گل ها را در آن واريز كرده بودند!!! حتي خانه

آنها هم درست مثل قلمستان پاكيزه و آماده پذيرايي از خانواده

جنگ زده بود!!!

روي ميز ناهار خوري هم يك دسته غنچه گل رز حاضر و

آماده بود تا روبانش باز و به خانواده ژاپني تقديم شود!!!

با اين احساس به ديگران خدمت كنيد كه آنها در حقيقت خود شما هستند.

در مورد شما!!!

سه دوست در يک اتومبيل به مسافرت رفته بودند كه

متاسفانه يک تصادف مرگبار باعث شد هر سه در جا

کشته شوند يک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت

بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده مي‌شد که آنها

را به بهشت راه دهد...

يک سوال!!!

الآن که هر سه تا دارين وارد بهشت مي‌شين اونجا

روي زمين بدن هاتون روي برانکارد در حال تشييع

شدن بسوي قبرستان است و خانواده‌ها و دوستان در

حال عزاداري در غم از دست دادن شما هستند دوست

دارين وقتي دارن از کنار جنازه راه مي‌رن در مورد

شما چي بگن؟!...

اولي گفت: دوست دارم پشت سرم بگن که من جزء

بهترين پزشکان زمان خود بودم و مرد بسيار خوب

و عزيزي براي خانواده‌ام.

دومي گفت: دوست دارم پشت سرم بگن که من جزء

بهترين معلم‌هاي زمان خود بودم و توانسته‌ام اثر بسيار

بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم.

سومي گفت: دوست دارم بگن كه نگاه کن داره تکون

مي‌خوره مثل اينکه زنده است!

حکایت عشق...

شاگردي از استادش پرسيد عشق چيست؟

استاد گفت: به گندم زار برو و پرخوشه‌ترين گندم

را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار يادت

باشد که نمي‌تواني به عقب برگردي تا خوشه‌اي بچيني.

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني بازگشت.

استاد پرسيد چه آورده‌اي؟

و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ .

هرچه جلو‌تر مي‌رفتم خوشه‌هاي پر پشت‌تر مي‌ديدم

و به اميد پيدا کردن پر پشت‌ترين تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت عشق يعني همين.

شاگرد پرسيد پس ازدواج چيست؟

استاد به شاگرد گفت: به جنگل برو و بلند‌ترين درخت

را بياور ولي به ياد داشته باش که باز هم نمي‌تواني

به عقب بازگردي.

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با يک درخت برگشت.

استاد پرسيد که شاگرد را چه شد؟

و او در جواب گفت که به جنگل رفتم و اولين درخت

بزرگي را که ديدم، انتخاب کردم، ترسيدم که اگر باز

هم جلو تر بروم دست خالي برگردم.

استاد گفت: ازدواج هم يعني همين.

کلبه ای در آتش...

تنهـا بازمانـده يک کشتي شکسته، توسط جـريان آب به يک جزيره

دورافتاده برده شـد، او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي‌کرد تا او

را نجات بخشد، اوساعتها به اقيانوس چشم مي‌دوخت، تا شايد نشاني

از کمک بيابد اما هيچ چيز به چشم نمي‌آمـد.

سـرانجام نااميد شد و تصميم گرفت که کلبه‌اي کوچک خارج از کلک

و در کنار ساحل بسازد تا از خود و وسايل اندکش بهتر محافظت نمايد.

روزي پس از آنکه از جستجوي غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش

يافت، اندک لوازمش دود شده و به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممکن رخ داده بود...

او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستي با من چنين کني؟»

صبح روز بعد او با صداي يک کشتي که به جزيره نزديک مي‌شد از

خواب برخاست، آن کشتي مي‌آمد تا او را نجات دهـد...!

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد که من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودي را که فرستادي، ديديم...!»

آسان مي‌توان دلسرد شد هنگامي که بنظر مي‌رسد کارها به خوبي پيش

نمي‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در کار زندگي ماست،

حتي در ميان درد و رنج ما...!

دفعه آينده که کلبه شما در حال سوختن است به ياد آوريد که آن شايد علامتي

باشد براي فراخواندن رحمت خداوند.

حساب کارها...

پدري به پسرش گفت: امروز هر چه با مردم بگويي و

بر زبان آوري و از صبح تا شب تمام حركات و سكنات

خود را براي من در آخر شب بازگو كن!

آن پسر در آخر شب با سختي و رنجي طاقت فرسا، تمام

گفتار و كردار يك روزه خود را با پدرش درميان گذاشت.

روز ديگر پدرش درخواست خود را دوباره تكرار كرد.

پسر گفت: پدر كار سختي از من مي‌خواهي هر رنج و

تكلفي را كه مي‌خواهي بر گردن من بگذار ولي اين

مسئوليت را از گردن من بردار.

پدرش گفت: اي مسكين! مقصود من از اين درخواست اين

است كه بيدار و هوشيار باشي و خود را براي موقف حساب

و قيامت آماده سازي، امروز تو حساب يك روز اعمالت را

با پدرت با سختي و ناراحتي بيان كردي، فرداي قيامت

حساب همه عمر را با خداوند چگونه بيان خواهي كرد؟!

غیر خدا...

شبلي گفت... هيچكس خداي را نشناخته است!!!

پرسيدند... مگر ممكن است؟!

گفت...

اگر خداي را مي‌شناختند به غير او مشغول نمي‌شدند.

تقدیم به ...

قدرداني مانند بيمه نامه است، بايد هرازگاهي آن را تمديد كرد...

تقديم به زنان زندگي‌ام!!!

كه به من آموختند از كدام راه بروم، و از كدام راه نروم

كه توان و همدلي آنها چراغ راهم بود و مرا به پيمودن آن

ترغيب كرد، كه ضعف آنها راه را بر من تاريك كرد، و

تشويقم كرد كه باز گردم و راه ديگري را در پيش بگيرم.

تقديم به زنان زندگي‌ام...

كه به من آموختند چگونه زندگي كنم، و چگونه زندگي نكنم

كه بزرگواري و حق شناسي آنها مرا به اوج رساند و به

تسليم در برابر اراده خداوند، و ناخشنودي آنها حسرت دردناكي

را در به هرز رفتن موهبت‌هاي الهي آنها، در من برانگيخت

و مرا از بيهودگي خودخواهي آگاه كرد.

تقديم به زنان زندگي‌ام...

كه نشانم دادند كه چه كسي هستم، چه كسي نيستم كه عشق،

تشويق و اعتماد آنها، ومهرباني و عطوفت آنها، در سفر

زندگي نگهدارم بود، و مرا با ملايمت به پيش راند

كه ناميدي و بي‌اعتقادي آنها، مرا به عزم و اراده ژرف‌تري

فراخواند.

تقديم به زنان زندگي‌ام...

كه در تاريكي و نور، عشق را به من آموختند

از ژرفناي دل به اين زنان مي‌گويم...

سپاسگزارم، زيرا با شادماني و ايثار شما بود

كه شفا يافتم و رها شدم!!!

پاسخ در سحرگاهان...

آورده اند كه مردي بود از زمان گذشته، خاموش

كه با هيچكس سخن نمي‌گفت و چون سحرگاه شدي

بانگ و فرياد برآوردي!!!

از وي كيفيت احوال سوال كردند...

گفت: همه وقت من او را مي‌خوانم ولي وقت

سحرگاهان او مرا مي‌خواند، جواب وي مي‌گويم!!!

محبت...

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد.

اتفاقا در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد.

عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين

درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را

پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري

شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين

شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.

پرستاران از او دليلش را پرسيدند.

پيرمرد گفت....

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و

صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم.

پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد.

چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي‌داند شما چه کسي

هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش

او مي‌رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت:

اما من که مي‌دانم او چه کسي است!!!

سوال از حکما...

شقيق بلخي گفت... از بسياري از عالمان حكيم پرسيدم...

خردمند كيست؟ گفتند... كسي كه شيفته دنيا نشود.

پرسيدم توانگر كيست؟ گفتند... آن كسي كه به قسمت خداوند

راضي باشد.

پرسيدم: زيرك كيست؟ گفتند... آن كسي كه دنيا او را فريب

ندهد.

پرسيدم: درويش كيست؟ گفتند... كسي كه اهل طمع نباشد.

پرسيدم: بخيل كيست؟ گفتند... آن كسي كه حق خدا را از

مردم بازدارد.

شکایت زمین...

روزي ستارگان نزد خداوند شكوه و شكايت كردند كه

چرا زمين را به شكل ديگري آفريدي؟ سراسر زمين

مملو از سبزه و گل و درخت؛ همراه با آبهاي زلال،

چشمه سارهاي فريبا؛ كوهستان‌هاي زيبا؛ آبشارهاي

دل‌انگيز و صحراهاي پرصفاست، ولي درون ما خالي

از آب و گل وسبزه است!!!

و خداوند در جواب ‌فرمود: درست است كه من اين

همه زيبايي به زمين داده‌ام ولي شما خبر نداريد او چه

دل پردردي دارد!!!

ستاره‌ها با تعجب گفتند: شگفتا! چرا چنين است؟!

و خداوند پاسخ داد: زمين دلش از دست مردماني كه

در آن زيست مي‌كنند خون است و دردهايي دارد كه

بهتر است از خودش بشنويد...

اين انسان‌ها در راه تخريب زيبايي‌هاي من مسابقه گذارده‌اند

و كم مانده است كه من هم مثل ديگر ستارگان سرد و خالي شوم....

هواي پاك پيرامون مرا آنچنان آلوده كرده‌اند كه گياهان

و پرندگان هم قادر به تنفس نيستند .

درياها و اقيانوس‌هاي مرا به قدري آلوده كرده‌اند كه

موجودات دريايي هم قادر به ادامه حيات نيستند .

درختان مرا ناجوانمردانه سر مي‌برند.

دنياي وحش مرا با شكارهاي بي رويه به نابودي كشانده‌اند .

چشمه سارها و كاريزهاي زلال مرا با تصرف‌هاي نابجا

از بين برده‌اند.

درياچه‌ها و تالاب‌هاي سرسبز مرا مي‌خشكانند .

زمين‌هاي كشاورزي مرا كه به آنان غذا مي‌رساند،

بي محابا نابود مي‌كنند .

در عمق خاك من روزانه خروارها زباله دفن مي‌كنند.

با جنگ افزارهاي خانمان برانداز خود نه تنها خودشان

را از بين مي‌برند، بلكه درون و برون مرا هم به آتش

مي‌كشانند.

و زمين در اينجا مكثي كرده و رو به خداوند نموده و

ادامه داد: بنابراين به من حق دهيد كه گاهي از شدت

ناراحتي و عصبانيت از دست سنگ دلي‌هاي اشرف

مخلوقات شما بلرزم؛ اشك بريزم؛ فرياد برآرم و گاهي

آتش جگر را بيرون بريزم .

و... خداوند نگاهي به ستارگان مي‌افكند كه همگي از

اعتراض خود شرمسار و سرافكنده‌اند!!!

چگونه نماز می خوانی؟؟؟

حاتم اصم را پرسيدند... چگونه نماز گذاري؟

گفت...

چون وقت نماز درآيد، وضوي ظاهر و وضوي باطن بگيرم.

ظاهر را به آب و باطن را به توبه پاك كنم. آنگاه به مسجد

درآيم و مسجدالحرام را مشاهده كنم و مقام ابراهيم را در ميان

دو ابروي خود بنهم و بهشت را بر راست خود دانم و دوزخ

را بر چپ و صراط را زير قدم خود دارم و عزارئيل را پس

پشت انگارم و دل را به خداي سپارم، آنگاه تكبير گويم با

تعظيم و قيامي با حرمت و قرائتي با هيبت و سجودي با تضرع

و جلوسي به حلم و سلامي به شكر گويم.

دوست خوب...

از ذوالنون مصري پرسيدند... با چه كسي دوستي كنيم؟

گفت...

با كسي كه اگر بيمار شوي به عيادت تو آيد و اگر تو

گناهي كني از بهر تو توبه نمايد.