جوانمردی...
اسب سواري ، مرد چلاق و افليجي را سر راه خود
ديد که از او کمک ميخواست. مرد سوار دلش به
حال او سوخت. از اسب پياده شد و او را از جا بلند
کرد و روي اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند .
مرد چلاق وقتي بر اسب سوار شد، دهنهي اسب را
کشيد و گفت: ... اسب را بردم، و با اسب گريخت!
اما پيش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: تو،
تنها اسب را نبردي، جوانمردي را هم بردي!
اسب مال تو؛ اما گوش کن ببين چه ميگويم!
مرد چلاق اسب را نگه داشت. مرد سوار گفت:
هرگز به هيچ کس نگو چگونه اسب را به دست
آوردي؛ زيرا ميترسم که ديگر « هيچ سواري »
به پيادهاي رحم نکند!
+ نوشته شده در یکشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۰ ساعت 12:36 توسط علي
|