هشیاری خالص...

حكيم ستاره‌شناسي چشمش به بودا افتاد. بسيار شگفت زده شد.

او هرگز چنان وقار و زيبايي را نديده بود. بودا زير درختي

نشسته و در حال مراقبه بود. حكيم جلو رفت و با ادب پرسيد:

آيا تو يك فرشته هستي؟! آيا از بهشت فرود آمدي؟! من تاكنون

چنين وقاري را روي زمين نديدهام. تو كيستي؟! آيا تو يك

مطرب الهي هستي؟!

در اساطير هندي گاندارواها موسيقي‌دان‌هاي الهي هستند. آنان

بسيار با وقار و متين هستند. خود حضور آنان موسيقي است.

فقط با حضور ايشان تو شروع مي‌كني به شنيدن نواهاي بهشتي

و آن ستاره‌شناس، توانست موسيقي اطراف بودا را بشنود.

بودا پاسخ داد: من نه فرشته هستم و نه مطرب الهي.

حكيم پرسيد: پس تو كيستي؟! آيا فقط يك بشري؟!

بودا گفت: نه، بشر هم نيستم!

حكيم پرسيد: پس كيستي؟!

بودا گفت: من هشياري هستم!

آري، هشياري، فقط هشياري، هشياري خالص و انسان تنها

در اين حالت است كه ارضاء مي‌شود. آنگاه زندگي سعادت

است.

ای قادر متعال...

يك روز در حالي كه گلديس در آپارتمان كوچك خود قدم مي‌زد

و به اين سو و آن سو مي‌رفت، فرياد كشيد: باشد خدا! اگر تو

واقعا همانطور كه نيل مي‌گويد واقعيت داري، پس خودت را

به من نشان بده. زودباش! نشانه‌اي به من بده، هر نشانه‌اي،

فرقي نمي‌كند. فقط نشان بده كه واقعيت داري، زنده هستي و

هم اكنون اينجا حضور داري.

هيچ اتفاقي روي نداد.گلديس روي چهارپايه پشت سكوي

آشپزخانه نشست و كم كم قهوه نوشيد. هيچ اتفاقي روي نداد.

او روي صندلي راحتي خود لم داد. چشمانش را بست و

به انتظار نشست. بازهم هيچ نشانه‌اي آشكار نشد.

سرانجام زن سالخورده غرغر كنان گفت: آره! همانطور

است كه خودم فكر مي‌كردم.

گلديس با بيزاري بلند شد و تلويزيون را روشن كرد كه

ناگهان رنگش پريد و زانوانش به لرزه افتاد. او، خود

را به صندلي راحتي رساند و با ناباوري به صفحه

تلويزيون خيره ماند، دو كلمه بزرگ همه صفحه آن را

پر كرده بودند: "اي خدا"

فيلم جان دنور و جرج برنز تازه شروع شده و همان

لحظه كه گلديس دگمه روشن كردن تلويزيون را زده

عنوان فيلم بر صفحه تلويزيون نقش بسته بود. حتي

نمي‌توانيد تصور كنيد كه آن لحظه در سر او چه گذشت.

بله! به ندرت پيش مي‌آيد كه پيام‌هاي خداوند با نواي

چنگ‌هاي آسماني يا از طريق فرشتگان به ما برسند،

اما نمي‌گويم هرگز...

چه كسي گوش مي‌دهد؟

خداوند هر روز از راه‌هاي گوناگون با ما حرف مي‌زند. خدا خجالتي

نيست و از هر راهي براي ارتباط با ما استفاده مي‌كند. اشعار ترانه‌اي

كه از راديو مي‌شنويد، صحبت اتفاقي دوستي كه بر حسب تصادف در

خيابان مي‌بينيد، مقاله‌اي در مجله‌ي چهار ماه پيش كه در آرايشگاه به

دست مي‌گيريد و بله صدايي كه به طور مستقيم با شما صحبت مي‌كند.

اما بايد گوش دهيد. شما بايد به اين نكته هوشيار باشيد كه خدا بطور

مستقيم با شما ارتباط برقرار مي‌كند اين يك اميد يا آرزو يا يك دعا

نيست، بلكه يك واقعيت است. در لحظات لطف، ارتباط خدا با شما

برقرار مي‌شود. اما اگر هوشيار نباشيد، از اين لحظات عبور مي‌كنيد

بي آنكه حتي بدانيد چه رخ داده است. بدانيد كه پيام‌هاي خدا پيوسته

به سوي شما جاري هستند. خداوند همه را انتخاب مي‌كند. خدا با همه

ما همه وقت صحبت مي‌كند. پرسش اين نيست كه خدا با چه كسي

صحبت مي‌كند، پرسش اين است كه چه كسي گوش مي‌دهد؟!

پیامبر...

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. باران‌ گرفت. مادرم‌ گفت:

چه‌ باراني‌ مي‌آيد. پدرم‌ گفت: بهار است. و ما نمي‌دانستيم‌

باران‌ و بهار نام‌ ديگر آن‌ پيامبر است.آسمان‌ حياط‌ ما پر

از دود بود. پيامبر، كنارشان‌ زد. خورشيد را نشانمان‌ داد...

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. لباس‌هاي‌ ما خاكي‌ بود.

او خاك‌ روي‌ لباس‌هايمان‌ را به‌ اشارتي‌ تكانيد. لباس‌ ما از

جنس‌ ابريشم‌ و نور شد و ما قلبمان‌ را از زير لباسمان‌ ديديم.

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. آسمان‌ حياط‌ ما پر از عادت‌

و دود بود. پيامبر، كنارشان‌ زد. خورشيد را نشانمان‌ داد و

تكه‌اي‌ از آن‌ را توي‌ دست‌هايمان‌ گذاشت.

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد و ناگهان‌ هزار گنجشك‌ عاشق‌

از سرانگشت‌هاي‌ درخت‌ كوچك‌ باغچه‌ روييدند و هزار آوازي‌

را كه‌ در گلويشان‌ جا مانده‌ بود، به‌ ما بخشيدند. و ما به‌ ياد آورديم‌

كه‌ با درخت‌ و پرنده‌ نسبت‌ داريم.

پيامبر از كنار خانه‌ ما رد شد. ما هزار درِ‌ بسته‌ داشتيم‌ و هزار قفل‌

بي‌ كليد. پيامبر كليدي‌ برايمان‌ آورد. اما نام‌ او را كه‌ برديم، قفل‌ها

بي‌رخصت‌ كليد باز شدند.

من‌ به‌ خدا گفتم: امروز پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد.

امروز انگار اينجا بهشت‌ است.

خدا گفت: كاش‌ مي‌دانستي‌ هر روز پيامبري‌ از كنار خانه‌تان‌ مي‌گذرد

و كاش‌ مي‌دانستي‌ بهشت‌ همان‌ قلب‌ توست.

دلنوشته عرفان نظرآهاري

سکوت خدا را بشکنید!!!

تلاش كنيد و بكوشيد خداوند را قانع سازيد كه فقط او را مي‌خواهيد و سعي كنيد

اراده او را بشكنيد تا با شما صحبت كند. شما بايد خداوند را مجبور كنيد پيمان

سكوت خود را بشكند، بعد او صحبت خواهد كرد. اين چيزي است كه شناخت

حق را مشكل مي‌سازد. او خواهان پشتكار ايثارگرانه است. نمي‌دانيد چند سال

پنهاني براي خداوند گريه مي‌كردم! ولي اطمينان دارم كه هرگز او را از دست

نخواهم داد. زيرا او از من جدا نيست. او هميشه با من است. زماني كه موج

به اقيانوس مي‌پيوندد و با آن يكي مي‌شود، ديگر هرگز خود را جدا از اقيانوس

حس نمي‌كند.

از همه مهمتر وقتي را به خدا اختصاص دهيد. صرف نظر از اينكه در پايان

روز چقدر خسته باشيد. به محض اينكه ديگران به خواب مي‌روند خود را به

پاي او بيندازيد. تا زماني كه با او ارتباط برقرار نكرده‌ايد به خواب نرويد.

با زبان قلب با او سخن بگوييد: خداوندا! تو بر همه و همه چيز مقدم هستي.

در معبد شب تصميم گرفته‌ام كه خود را نثار تو كنم. تو همه چيز مني تو

خواب مني. تو زندگي مني. من فقط تو را مي‌خواهم، تو برايم كافي هستي.

همه قدرت، همه افكار دروني، همه عشقم را نثار تو ميكنم تا با تو باشم

تا به تو عشق ورزم.

يوگاناندا

بخشش...

يك روز بعدازظهر، راهبي در صومعه اسكتا، به راهب

ديگري توهين كرد. برادر سيزواس، رئيس دير، از راهب

آزرده خواست تا راهب پرخاشگر را ببخشد...

راهب پاسخ داد...

نمي‌توانم! اين كار را كرده، و حالا بايد جبرانش كند.

در همان لحظه، برادر سيزواس دست‌هايش را رو به آسمان

گرفت و دعا كرد...

اي خداي بزرگ! ديگر به تو نياز نداريم! حالا ديگر مي‌توانيم

پرخاشگر را وادار كنيم توهين‌اش را جبران كند! حالا ديگر

مي‌توانيم با دستان خودمان انتقام بگيريم و با خير و شر

روبه رو شويم. پس مي‌تواني ما را به خود واگذاري،

ديگر مشكلي نداريم!

راهب، شرمنده، برادرش را بخشيد.

نگران نباشید...

هيچ كس بطور مطلق بد نيست. خداوند در درون همه بندگانش حضور دارد.

نفرت داشتن از كسي، يعني نفي خداوند در خود و در ديگران. همه را دوست

داشته باشيد، عقايد و رموز خود را حفظ كنيد و نگران نباشيد.

مشكلات خود را به خداوند بسپاريد. زماني كه نگران هستيد، زمان تشيع جنازه

شماست، كه توسط خود شما ترتيب داده شده. شما دوست نداريد توسط نگراني‌هايتان

دفن شويد! چرا بايد هر روز رنج ببريد و از نگراني بميريد؟ يادتان باشد كه

انساني هم در كره زمين يافت ميشود كه صدها بار بيشتر از شما در رنج و

عذاب است. آنقدر خودتان را بدبخت احساس نكنيد، چون با اين كار خودتان

را مغلوب مي‌كنيد، و نور قادر متعال را همواره در صدد كمك به شماست،

از بين مي‌بريد.

يوگاناندا

برکات...

از هر بركتي كه خداوند امروز به شما ارزاني داشته، استفاده

كنيد. بركت را نمي‌توان ذخيره كرد. هيچ بانكي نيست تا بركت

دريافت شده را به آن بسپاريم و هرگاه مايل بوديم، از آن

استفاده كنيم. اگر از بركات استفاده نكنيم، براي هميشه از

دست مي‌روند.

خداوند مي‌داند كه ما در زندگي هنرمندان خلاقي هستيم. يك روز

گل مجسمه سازي به ما مي‌دهد، يك روز قلمو و بوم، يا يك

قلم. اما هرگز نمي‌توانيم از گل روي بوم نقاشي، و يا از قلم روي

مجسمه استفاده كنيم.

هر روز، معجزه خود را دارد. بركات را بپذيريد، كار كنيد، و

آثار هنري كوچك خود را همين امروز بيافرينيد.

فردا بركات ديگري دريافت خواهيد كرد.

چشم پوشی!!!

خدا تنها كسي است كه عليرغم دانستن، چشم مي‌پوشد

و در عين توانستن، در مي‌گذرد و مي‌بخشد.

خدا تنها حاكم مقتدري است كه هيچگاه در خانه‌اش

را نمي‌بندد و هيچكس را از خانه‌اش نمي‌راند.

خدا تنها مالكي است كه درخواست متقاضيان آزارش

نمي‌دهد و اصرار و پا فشاري خواهشگران، كلافه‌اش نمي‌كند.

خدا تنها پادشاهي است كه ملاقاتش نياز به وقت قبلي ندارد.

خدا تنها كسي است كه براي همگان بهترين را

مي‌خواهد و از عهده تامينش هم برمي‌آيد.

خدا تنها متعهدي است كه اگر امانت وجودت را

به دستش بسپاري بهتر از خودت مراقبت و محافظتش

مي‌كند و بيشترين سود را نصيب مي‌سازد.

نعمت و شکایت...

از ابوالحسن پوشنگي پرسيدند... چگونه اي؟

گفت... دندانم از نعمت حق كه خوردم فرسوده شده!

و زبانم از بس كه شكايت كردم از كار افتاد!

نیایشی بر در کلیسا...

بر ديوار كليساي كوچكي در كوه‌هاي پيرنه نوشته شده است...

پروردگارا! باشد اين شمعي كه برافروخته‌ام، نور بپراكند،

و آنگاه كه در سختي ها تصميم مي‌گيرم، روشنم كند.

باشد كه آتش برافروزد،

تا بتواني نخوت، غرور و ناپاكي‌ام را بسوزاني.

باشد كه شعله برافرازد،

تا بتواني قلبم را گرم سازي و عشق ورزيدن

را به من بياموزي.

نمي‌توانم دير زماني در كليساي تو بمانم، اما با گذاردن

اين شمع، بخشي از من در اين جا مي‌ماند،

بگذار نيايش‌ام را به كردارهاي امروزم تعميم دهم.

خدا تنها...

خدا تنها روزنه‌ي اميدي است كه هيچگاه بسته نمي‌شود.

خدا تنها كسي است كه با دهان بسته هم مي توان

صدايش كرد و با پاي شكسته هم مي‌توان سراغش رفت.

خدا تنها معشوقي است كه به عاشقان خود عشق مي‌ورزد.

خدا تنها قاضي است كه در قضاوتش احتمال ظلم و

خطا نمي‌رود و عدالتش كمترين خدشه‌اي نمي‌پذيرد.

خدا تنها خريداري است كه اجناس شكسته را بهتر

بر مي‌دارد و بيشتر مي‌خرد.

خدا تنها حاكمي است كه دنبال راهي براي

خلاصي محكوم مي‌گردد.

خدا تنها دارنده‌اي است كه بي منت و چشم

داشت مي‌بخشد.

خدا تنها دادستاني است كه راه‌هاي فرار را نشان

خلافكار مي‌دهد و كليد زندان را در جيب مجرم

مي‌گذارد و چشمش را بر خطاي گناهكاران مي‌بندد.

ارتزاق...

از عبدالله مبارك پرسيدند... مردمان كيستند؟

گفت... عالمان

پرسيدند... پادشاهان كيستند؟

گفت... زاهدان

پرسيدند... سفله كيست؟

گفت... كساني كه از راه دين ارتزاق مي‌كنند.

فراموشش کن...

سهل بن عبدالله را پرسيدند از توبه...

گفت...

آنگاه كه گناه را فراموش كني. چرا كه به ياد

آوردن گناه در بسياري از مواقع باعث لذت

نفساني مي‌گردد.

اقیانوسی شویم...

عشق دردناك است زيرا كه راه را براي سرور هموار مي‌سازد.

عشق دردناك است زيرا انسان را دگرگون مي‌سازد. عشق يك

دگرديسي است، هرگونه تحولي دردناك خواهد بود، زيرا

براي رسيدن به جديد بايد قديم را ترك كنيم. رنج بردن در عشق

رنجي بيهوده نيست. رنج كشيدن در عشق، سازنده است. ما را

به سطوح بالاتر معرفت خواهد برد. عشق، آسماني باز و

گسترده است. عاشق بودن يعني پرواز كردن در اين آسمان.

اگر وارد عشق نشويم، همانگونه كه اكثر مردم چنين تصميم

گرفته‌اند، با خود درگير خواهيم شد. آنگاه ديگر زندگي ما

يك زيارت نخواهد بود. آن وقت زندگي ما ديگر رودخانه‌اي نيست

كه به سوي اقيانوس مي‌رود، بلكه حوضچه‌اي خواهد بود، راكد

و كثيف كه به زودي چيزي جز گل و لاي در آن باقي نخواهد

ماند. عشق يك نيايش و دعاي طبيعي است كه هيچ كس بر

ما تحميل نكرده. ما با عشق زاده شده‌ايم. عشق به ما ياري

مي‌كند تا همچون قطرهاي شبنم بميريم و اقيانوس شويم.

اوشو

همدم سکوت...

اغلب در سكوت و خلوت و در لحظه‌هاي تنهايي است كه عميق‌ترين

و با معناترين لحظه‌هاي خود را تجربه مي‌كنيم. سكوت ميان ما و

هياهو و دنياي پرتوقع و پرزحمتي كه امروزه در آن زندگي مي‌كنيم

ديواري مي‌كشد و مامني از امنيت و سكون را براي ما فراهم مي‌آورد

كه مي‌توانيم دوباره و دوباره در آن متولد شويم.

ما امروزه در زمانه‌اي زندگي مي‌كنيم كه تكنولوژي و فناوري، سكوت

و خلوت را از ما گرفته است. ببينيم آيا مي‌توانيم آن دسته از تجربه‌هاي

گذشته خود را كه در سكوت كامل سپري شده باشند به ياد آوريم؟

سكوت به ما امكان مي‌دهد تا به همه چيز توجه كنيم و افكار بيهوده‌اي

را كه از ذهن ما رد مي‌شوند، بهتر ببينيم. زمان‌هايي را به سكوت

و تنهايي اختصاص دادن درست مانند آن است كه كمي دور بايستيم

تا ببينيم عواطف، احساسات و افكار زندگي خود را به درستي و

در جاي خود نصب كرده‌ايم يا نه.

بقول مادر ترزا:

بايد خدا را پيدا كنيم اما خداوند چيزي نيست كه بتوان آن را در هياهو

سر و صدا و ناآرامي پيدا كرد.خداوند دوست و همدم سكوت است.

بهترین راه ها...

از شيخ ابوسعيد ابي‌الخير پرسيدند... از خلق به خداي

چند راه است؟

شيخ گفت...

به يك روايت هزار راه بيشتر است، و به روايتي ديگر

به عدد هر ذره‌اي از موجودات به حق راهي است، اما

هيچ راه نزديك‌تر و بهتر از آن نيست كه راحتي به دل

مردم برساني و ما به اين راه رفتيم و همه را به اين راه

وصيت مي‌كنيم.

اگر عمر دوباره داشتم...

اگر عمر دوباره داشتم مى‌کوشيدم اشتباهات بيشترى

مرتکب شوم. همه چيز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در

عمر اولم بودم ابله‌تر مي‌شدم. فقط شمارى اندک از

رويدادهاى جهان را جدى مي‌گرفتم. اهميت کمترى به

بهداشت مي‌دادم. به مسافرت بيشتر مي‌رفتم. از کوههاى

بيشترى بالا مي‌رفتم و در رودخانه‌هاى بيشترى شنا

مي‌کردم. بستنى بيشتر مي‌خوردم و اسفناج کمتر.

مشکلات واقعى بيشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى.

آخر، ببينيد، من از آن آدم‌هايى بوده‌ام که بسيار محتاطانه

و خيلى عاقلانه زندگي کرده‌ام. ساعت به ساعت،

روز به روز. اوه، البته من هم لحظات سرخوشى

داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى

بيشتر مي‌داشتم.... من هرگز جايى بدون يک دماسنج،

يک شيشه داروى قرقره، يک پالتوى بارانى و يک چتر

نجات نمى‌روم.

اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مي‌کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مي‌رفتم

و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مي‌دادم. از

مدرسه بيشتر جيم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بيشترى

به معلم‌هايم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بيشترى به خانه

مي‌آوردم. ديرتر به رختخواب مى‌رفتم و مي‌خوابيدم.

بيشتر عاشق مي‌شدم. به ماهيگيرى بيشتر مي‌رفتم.

پايکوبى و دست افشانى بيشتر مي‌کردم. سوار چرخ

و فلک بيشتر مى‌شدم. به سيرک بيشتر مي‌رفتم.

در روزگارى که تقريبًا همگان وقت و عمرشان را

وقفِ بررسى وخامت اوضاع مي‌کنند، من بر پا

مى‌شدم و به ستايش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع

مي‌پرداختم .

زيرا من با ويل دورانت موافقم که مي‌گويد:

شادي از خرد عاقل‌تر است.

اگر عمر دوباره داشتم، گل مينا از چمنزارها

بيشتر مي‌چيدم .

آدم های مقدس...

هنگامي كه معنويت را از زندگي روزمره‌مان جدا مي‌كنيم فرصتهاي

خود را براي تجربه‌ي لحظه‌هاي ناب محدود مي‌سازيم و سپس از

معجزه‌هاي هميشگي و عجايب كه همواره پيرامون ما را فراگرفته‌اند

غافل مي‌شويم زيرا به دنبال چيزي پرزرق و برق‌تر و مقدس‌تر مي‌گرديم.

چيزي كه فرياد بزند: من خاص و ويژه هستم. من مقدس‌تر هستم. سپس

چنان در جستجو به دنبال آنچه فوق‌العاده است غرق مي‌شويم كه وقتي

با تقدسي كه به دنبالش هستيم برخورد مي‌كنيم و رودرو مي‌شويم قادر

به شناسائي آن نخواهيم بود.

آيا در جهان، مردماني به راستي مقدس وجود دارند؟ به عقيده من هر

گاه كسي با من برخوردي از سر عشق و صميميت مي‌كند آن آدم

آدم مقدسي است.