سارا دختر کوچولوي زيبا وباهوش 5 ساله‌اي بود که

يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته

بود چشمش به يک گردنبند مرواريد بدلي افتاد.

چقدر دلش اونو مي خواست.

پيش مادرش رفت و از او خواهش کرد که اون گردنبند

رو براش بخره. مادرش گفت: اين گردنبند قشنگيه اما

چون قيمتش زياده من براي خريدش واسه تو يه شرط

ميذارم، شرطم اينه که وقتي رسيديم خونه من ليست

کارهايي رو که ميتوني انجام بدي بهت ميدم وتو با

انجام اون کارا مي توني پول گردنبند تو بپردازي،

سارا قبول کرد و با زحمت بسيار تونست پول

گردنبندشو بپردازه.

واي که چقدر اون گردنبندو دوست داشت، همه جا

اونو به گردنش مينداخت. سارا يه پدر خيلي مهربون

داشت که هرشب براش قصه دلخواهشو مي‌گفت.

يه شب بعد از اتمام داستان پدرش گفت: دخترم!

تو منو دوست داري؟ اوه! البته!! پدر من عاشق

توام پس اون گردنبند مرواريدتو به من بده!

نه پدر اونو نه! اما مي‌تونم عروسک مورد علاقه‌ام

رو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، قبوله؟....

پدر : نه عزيزم ولي اشکالي نداره!

هفته‌ي بعد دوباره پدرش بعد از خوندن داستان به

دخترش گفت: دختر عزيزم تو منو دوست داري؟

دختر : البته!! پدر تو مي‌دوني که من خيلي دوستت

دارم و عاشق توام پدر: پس اگه راست ميگي اون

گردنبند مرواريدت رو به من بده

دختر کوچولو: نه پدر اون نه! اما مي‌تونم اون اسب

کوچولو وصورتي‌ام رو بهت بدم، اون موهاش

خيلي نرمه تو ميتوني اونو ببري توي باغ و

باهاش بازي کني.

پدر : نه عزيزم اشکالي نداره، شبت بخير خواب‌هاي

خوب ببيني.. و او نو بوسيد.

چند روز بعد وقتي پدر اومد تا براي دختر کوچولويش

داستان بخونه ديد که دخترش روي تخت نشسته و گريه مي‌کنه!

دخترک پدرش رو صدا کرد وگفت: پدر منو ببخش ... بيا!

و دستش رو به سمت پدر برد وقتي مشتش رو باز

کرد دونه هاي گردنبندش توي مشتش بود اونارو

توي دست پدرش گذاشت. پدر با يه دست دونه‌هاي

مرواريد رو گرفت و با دست ديگه از جيبش يه

جعبه‌ي بسيار زيبا در آورد که توش گردنبند

مرواريد اصل بود، پدرش در تمام اين مدت اونو

نگه داشته بود تا هر وقت دخترک از اون گردنبند

بدلي دل کند، اونو بهش هديه بده!

اين مسئله درست همان کاري است که خداوند در

مورد ما انجام مي‌دهد. او منتظر مي‌ماند تا ما از

چيزهاي بي ارزشي که در زندگي به آن وابسته

شده‌ايم دست برداريم تا او گنج واقعي‌اش را به ما بدهد...!

بدليجات زندگي ما چه چيزهايي هستند که

سفت و سخت به آن چسبيده‌ايم!!!