نسیم مهربانی...
بارش زيادي سنگين بود و سربالايي سخت.
دانه گندم روي شانه هاي نازکش سنگيني ميکرد.
نفس نفس ميزد. اما کسي صداي نفسهايش را نميشنيد،
کسي او را نميديد. دانه روي شانههاي کوچکش سر خورد
و افتاد. خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه ميدانست
که نسيم، نفس خداست. مورچه، دانه را دوباره بر دوشش
گذاشت و به خدا گفت: گاهي يادم ميرود که هستي، کاشکي
بيشتر ميوزيدي. خدا گفت: هميشه ميوزم، نکند ديگر
گمم کردهاي!
مورچه گفت: اين منم که گم ميشوم. بس که کوچکم.
بس که ناچيز. بس که خرد. نقطهاي که بود و نبودش را
کسي نميفهمد.
خدا گفت: اما نقطه، سرآغاز هر خطي است.
مورچه زير دانه گندمش گم شد و گفت: من اما سرآغاز
هيچم ريزم و نديدني. من به هيچ چشمي نخواهم آمد.
خدا گفت: چشمي که سزاوار ديدن است ميبيند. چشمهاي
من هميشه بيناست.
مورچه اين را ميدانست. اما شوق گفتگو داشت.
شوق ادامه گفتن. پس دوباره گفت: و زمينت بزرگ است
و من ناچيزترينم. نبودنم را غمي نيست.
خدا گفت: اما اگر تو نباشي، پس چه کسي دانه کوچک
گندم را بر دوش بکشد و راه رقصيدن نسيم را در سينه
خاک باز کند؟ تو هستي و سهمي از بودن براي توست و
در نبودنت کار اين کارخانه ناتمام است.
مورچه خنديد و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد.
خدا دانه را به سمتش هل داد.
هيچکس اما نميدانست که گوشهاي از خاک، مورچهاي
با خدا گرم گفتگو است.
از نوشتههاي فرشتهاي به نام نظرآهاري