ترک اجباری موقعیت ها...
مردي زير رگبار در روستاي كوچكي قدم ميزد
كه ديد خانهاي در آتش ميسوزد...
وقتي به آن نزديك شد، مردي را ديد كه در محاصره شعلهها،
در وسط اتاق نشيمن نشسته بود!!!
رهگذر فرياد زد... هي، خانهات آتش گرفته!!!
مرد پاسخ داد... مي دانم!!!
خوب، پس چرا بيرون نميآيي؟!
مرد پاسخ داد... چون باران ميآيد. مادرم هميشه ميگفت
اگر در باران بيرون بروم، ممكن است سرما بخورم!!!
نظر حكيمي پير درباره اين حكايت چنين است...
انساني خردمند است كه وقتي ميبيند مجبور است
موقعيتي را ترك كند، اين كار را بكند.
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 16:8 توسط علي
|