برای دلت بنواز...
دوستي براي ديدن نمايشي در برادوي رفت،
و در آنتراكت، براي صرف يك نوشيدني بيرون آمد.
لابي شلوغ بود و مردم سيگار ميكشيدند، حرف ميزدند
و مينوشيدند...
نوازندهاي پيانو مينواخت، اما هيچكس به موسيقياش
توجه نمي كرد. آن دوست از نوشيدنياش جرعهاي نوشيد
و نوازنده را زير نظر گرفت. خسته مينمود، فقط
وظيفهاش را انجام ميداد و منتظر پايان آنتراكت بود.
پس از يك نوشيدني ديگر، كمي گرمتر شد و رفت نزديك
پيانو و اعتراض كرد...
سرم رفت! چرا براي دل خودت پيانو نميزني؟!
نوازنده شگفت زده شد. و بعد شروع به نواختن
موسيقي مورد علاقهاش كرد.
در مدت تنها چند دقيقه، تمام لابي در سكوت فرو رفت.
وقتي آهنگ به پايان رسيد، پرشور تشويقش كردند.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 5:7 توسط علي
|