آورده اند كه مردي بود از زمان گذشته، خاموش

كه با هيچكس سخن نمي‌گفت و چون سحرگاه شدي

بانگ و فرياد برآوردي!!!

از وي كيفيت احوال سوال كردند...

گفت: همه وقت من او را مي‌خوانم ولي وقت

سحرگاهان او مرا مي‌خواند، جواب وي مي‌گويم!!!