عرضه ثروت دروني...
حكيمي براي آموزش معنويت و تربيت به شهري رفت.
هيچ كس به حضور او و آموزشهايش اهميتي نداد.
و پس از مدتي، هدف خنده و طعنههاي مردم قرار گرفت.
يك روز كه مشغول قدم زدن در خيابان اصلي شهر بود،
گروهي مرد و زن او را هدف توهينهايشان قرار دادند.
مرد حكيم به جاي اينكه وانمود كند متوجهشان نشده،
رو به آنها كرد و از خداوند خواست قرين رحمتشان كند!
يكي از آنها گفت... مگر كر هستي؟! ما بدترين دشنامها را
به تو داديم، اما تو دعايمان كردي!
حكيم پاسخ داد... هر كدام از ما چيزي را عرضه ميكنيم
كه در اختيار داريم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 15:7 توسط علي
|