داشتم ملافه‌ها را عوض مي‌كردم كه دختر پنج ساله‌ام آمد

روي تخت نشست و بي‌مقدمه پرسيد...

مادر! دوست داري وقتي كه بزرگ شدي چه كاره شوي؟!

فكر كردم دخترم دوباره دارد خيال پردازي مي‌كند، براي

همين گفتم... دوست دارم مادر بشوم!!!

بلافاصله جواب داد...

نمي‌تواني! چون از قبل شده‌اي. مي‌خواهي چه كاره بشوي؟!

دوست دارم واعظ مذهبي شوم!!!

نمي‌تواني! چون حالا هستي.

متاسفم، ديگر نمي‌دانم...

مادر! كاري ندارد كه، هر چه دلت مي‌خواهد، مي‌تواني بشوي!!!

ناگهان به سختي يكه خوردم، دخترم از جا بلند شد و رفت.

ولي من لحظاتي مات و مبهوت برجا ماندم. چطور تا اين سن

فكر نكرده بودم هرچه كه دلم بخواهد، مي‌توانم بشوم!!!

او به من ياد داد كه مي‌توانم دستم را دراز كنم و هر ستاره‌اي

را كه دلم مي‌خواهد، از آسمان بچينم. از نظر او، آينده من

هنوز تمام نشده بود و من مي‌توانستم فضانورد، نوازنده پيانو

و يا حتي پرستار بشوم!!!

در چشم او هنوز جا داشت كه بزرگ بشوم و خيلي از كارهايي

را كه نكرده بودم، انجام دهم.

موضوع وقتي خيلي جالب‌تر شد كه ديدم دخترم همين سوال

را از پدر بزرگ و مادر بزرگش هم كرده است!!!

حس مي‌كردم يك من تازه در من، شروع به زندگي كرده است...

و حالا از شما مي‌پرسم...

وقتي بزرگ شديد مي‌خواهيد چه كاره شويد؟!

تخيل، بلند پروازترين بادبادكي است كه مي‌توان با آن اوج گرفت...