روزي ستارگان نزد خداوند شكوه و شكايت كردند كه

چرا زمين را به شكل ديگري آفريدي؟ سراسر زمين

مملو از سبزه و گل و درخت؛ همراه با آبهاي زلال،

چشمه سارهاي فريبا؛ كوهستان‌هاي زيبا؛ آبشارهاي

دل‌انگيز و صحراهاي پرصفاست، ولي درون ما خالي

از آب و گل وسبزه است!!!

و خداوند در جواب ‌فرمود: درست است كه من اين

همه زيبايي به زمين داده‌ام ولي شما خبر نداريد او چه

دل پردردي دارد!!!

ستاره‌ها با تعجب گفتند: شگفتا! چرا چنين است؟!

و خداوند پاسخ داد: زمين دلش از دست مردماني كه

در آن زيست مي‌كنند خون است و دردهايي دارد كه

بهتر است از خودش بشنويد...

اين انسان‌ها در راه تخريب زيبايي‌هاي من مسابقه گذارده‌اند

و كم مانده است كه من هم مثل ديگر ستارگان سرد و خالي شوم....

هواي پاك پيرامون مرا آنچنان آلوده كرده‌اند كه گياهان

و پرندگان هم قادر به تنفس نيستند .

درياها و اقيانوس‌هاي مرا به قدري آلوده كرده‌اند كه

موجودات دريايي هم قادر به ادامه حيات نيستند .

درختان مرا ناجوانمردانه سر مي‌برند.

دنياي وحش مرا با شكارهاي بي رويه به نابودي كشانده‌اند .

چشمه سارها و كاريزهاي زلال مرا با تصرف‌هاي نابجا

از بين برده‌اند.

درياچه‌ها و تالاب‌هاي سرسبز مرا مي‌خشكانند .

زمين‌هاي كشاورزي مرا كه به آنان غذا مي‌رساند،

بي محابا نابود مي‌كنند .

در عمق خاك من روزانه خروارها زباله دفن مي‌كنند.

با جنگ افزارهاي خانمان برانداز خود نه تنها خودشان

را از بين مي‌برند، بلكه درون و برون مرا هم به آتش

مي‌كشانند.

و زمين در اينجا مكثي كرده و رو به خداوند نموده و

ادامه داد: بنابراين به من حق دهيد كه گاهي از شدت

ناراحتي و عصبانيت از دست سنگ دلي‌هاي اشرف

مخلوقات شما بلرزم؛ اشك بريزم؛ فرياد برآرم و گاهي

آتش جگر را بيرون بريزم .

و... خداوند نگاهي به ستارگان مي‌افكند كه همگي از

اعتراض خود شرمسار و سرافكنده‌اند!!!