يك روز بعدازظهر، راهبي در صومعه اسكتا، به راهب

ديگري توهين كرد. برادر سيزواس، رئيس دير، از راهب

آزرده خواست تا راهب پرخاشگر را ببخشد...

راهب پاسخ داد...

نمي‌توانم! اين كار را كرده، و حالا بايد جبرانش كند.

در همان لحظه، برادر سيزواس دست‌هايش را رو به آسمان

گرفت و دعا كرد...

اي خداي بزرگ! ديگر به تو نياز نداريم! حالا ديگر مي‌توانيم

پرخاشگر را وادار كنيم توهين‌اش را جبران كند! حالا ديگر

مي‌توانيم با دستان خودمان انتقام بگيريم و با خير و شر

روبه رو شويم. پس مي‌تواني ما را به خود واگذاري،

ديگر مشكلي نداريم!

راهب، شرمنده، برادرش را بخشيد.