استادي با شاگردش به سفري مي رفتند...

استاد به شاگردش مي گفت كه بايد هميشه به خداوند اعتماد كند چون او از همه چيز آگاه است...

شب فرارسيد و آنها تصميم گرفتند كه اطراق كنند. استاد خيمه را برپا كرد و شاگردش را فرستاد تا اسب ها را به درختي ببندد. اما وقتي كنار درخت رسيد با خودش گفت...

استاد دارد مرا آزمايش مي كند! او مي گويد كه خداوند به همه چيز آگاه است. آنوقت از من مي خواهد كه اين اسب ها را ببندم! او مي خواهد ببيند آيا من ايمان و توكل دارم يا نه! سپس به جاي اينكه آنها را ببندد دعاي مفصلي خواند و افسارشان را به دست خدا سپرد!!!

روز بعد وقتي بيدار شدند اسب ها رفته بودند! شاگرد كه نااميد و ناراحت شده بود نزد استاد رفت و شكايت كرد و گفت...

ديگر هيچ وقت حرف او را باور نخواهد كرد، چون خداوند از هيچ چيز مراقبت نمي كند و فراموش كرد كه اسب هرا نگهداري كند!!!

استاد پاسخ داد...

تو اشتباه مي كني! خداوند مي خواست از اسب ها نگهداري كند ولي براي اين كار نياز به دستان تو داشت كه افسار آنها را به درخت ببندد!!!

مشيت و رحمت خداوند براي انسان هر چه باشد يقينا بدون همكاري خود شخص نمي تواند جامه عمل بپوشد.