مردي كه چند پياله بيشتر از ظرفيت خودش نوشيده بود از طبقه پنجم

به خيابان پرت شد. به زودي جمعيت اطراف او را گرفت. سپس

پليسي آمد و راهش را از ميان جمعيت باز كرد و پرسيد: اينجا چه

خبر است؟ مرد مست گفت: نمي‌دانم من خودم هم تازه اينجا رسيده‌ام!

اين موقعيتي است كه شما در آن هستيد. از جاي ناشناخته سقوط

كرده‌ايد، ابدا نمي‌دانيد از كجا آمده‌ايد. اگر تو نداني كه از كجا آمده‌اي

چگونه مي‌تواني بداني كه به كجا خواهي رفت؟ و با اين وجود هنوز هم

فكر مي‌كني كه زندگي مقصدي بزرگ داري، هنوز هم مي‌پنداري كه

زندگي تو پرمعنا است. تو خودت را فريب مي‌دهي. تو هر آنچه را

كه براي دانستن مورد نياز است داري، ولي از آن استفاده نمي‌كني

تو گيتار داري ولي آن را نمي‌نوازي، پس موسيقي شنيده نمي‌شود.

زوجي جوان كه تازه با همديگر زندگي مي‌كردند، شبي در مهتاب

كنار هم روي نيمكت نشسته بودند. عطر گلها و خلوت شب مهتابي

طوري بود كه عشق را در قلب هر كسي برمي‌انگيخت. جان رو كرد

به مري و گفت: مري! اگر تو ايني كه اكنون هستي نبودي، دوست

داشتي كي باشي؟ و مري گفت: جان! اگر من ايني نبودم كه حالا هستم

دلم مي‌خواست گل سرخ زيباي آمريكايي باشم.

سپس مري پرسش را بازگرداند و گفت: جان! تو اگر ايني نبودي كه

هستي، مي‌خواستي كه باشي؟ جان گفت: اگر من ايني نبودم كه هستم،

مي‌خواستم يك هشت پا باشم! مري گفت: جان هشت پا چيه؟!

جان گفت: هشت پا نوعي ماهي يا موجودي است كه هزار بازو دارد.

مري گفت: جان! اگر تو هشت پا بودي و هزار بازو داشتي، با

بازوهايت چه مي‌كردي؟ جان گفت: من با هر بازويم تو را صميمانه

مي‌فشردم. مري گفت: برو كنار جان! تو از همين دو تايي هم كه داري

استفاده نمي‌كني!!!

اين اوضاع بشريت است، تو از آنچه كه هم اكنون داري استفاده نمي‌كني

خداوند تو را نامجهز و آماده نشده به دنيا نفرستاده است.

اوشو