روزي بهاءالدين، معلم بزرگ درويشان نقشبندي در ميدان بزرگ

بخارا با يكي از همقطاران خود ملاقات كرد.

تازه وارد، قلندري دوره‌گرد از سلسله ملامتيه بود و بهاءالدين را

گروهي از مريدان همراهي مي‌كردند.

بهاءالدين به روش معمول صوفيان از مسافر پرسيد: از كجا مي‌آيي؟

درويش با پوزخندي احمقانه پاسخ داد: نمي‌دانم!

برخي از مريدان بهاءالدين نارضايتي خود را از اين بي‌احترامي

زمزمه كردند.

بهاءالدين اصرار كرد: به كجا مي‌روي؟

درويش فرياد زد: هيچ نمي‌دانم!

بازهم پرسيد: خير چيست؟

در اين جا جمعيت بزرگي آنان را احاطه كرده بودند.

نمي‌دانم.

شر چيست؟

كاملا بي‌خبرم!

حق چيست؟

هر آنچه كه براي من خوب باشد!

باطل چيست؟

هر آنچه كه براي من بد باشد!

جمعيت كه صبرشان از اين درويش سر رفته بود او را راندند.

او در جهتي پيش رفت كه تا جايي كه اهالي مي‌دانستند به

هيچ كجا ختم نمي‌شد.

بهاءالدين نقشبند گفت: اي احمق‌ها! اين مرد نقش بخشي از

بشريت را بازي مي‌كند. در حالي كه شما او را حقير مي‌شمرديد،

او عمدا خودش را همان گونه ناآگاه نشان مي‌داد كه هر يك

از شما در هر روز زندگي خود ناهشيار هستيد.