خدايا! ترا سپاس مي‌گويم براي اين تن كه به من عطا فرموده‌اي

براي آنچه مي‌توانم حس كنم، چيزهايي را كه در حوزه احساسي

من قرار مي‌گيرد چه به ياري اين تن اموري غريب و شگفت‌انگيزي

را مي‌توانم انجام دهم.

براي نيروي شگرفي كه كه به من داده‌اي در صبحگاهان كه از

خواب برمي‌خيزم. براي رضايت شيريني كه از راه رفتن، كار

كردن و بازي كسب مي‌كنم. براي خستگي جسمي‌يي كه در پايان

روز در جانم جاري ميشود و آرامش دلپذيري كه از خواب كسب

مي‌كنم. حتي از لذتي كه از درد به دست مي‌آورم چه همين درد

تلنگري است در ذهن من كه بر اين اقليم زمين زنده‌ام، حضور

دارم و زندگي را تجربه مي‌كنم.

خدايا! گاه به تن خويش با حرمتي همراه با شگفتي مي‌نگرم. همه

اين رازهاي خاموش شبكه عروق، همه عضلاتي كه با يك ديگر

هماهنگ هستند تا با لطافت و ظرافت به وظايفشان عمل كنند.

خدايا! مرا ياري ده تا به اين تن آسيب وارد نكنم. زخمي نزنم،

ويرانش نگردانم، بي اعتنا به آن نباشم، يا اضافه بارش نكنم،

اما در عين حال مرا به خود مگذار كه بيش از حد لوس و

تن پرورش كنم. به من امكان ده تا ستايشش كنم و سپاس

گزارش باشم از بدنم.