پسر خردسالي مرد و او تنها اميد در زندگي مادرش بود.

پدرش قبلاٌ مرده بود و ساير خواهران و برادرانش مرده بودند

و آن مادر فقط بخاطر وجود اين پسر زندگي مي‌کرد.

و سپس اين پسر نيز از دنيا رفت. مادر تقريباٌ ديوانه شده بود.

او گريه وزاري مي‌کرد و از هرکس که مي‌ديد مي‌پرسيد،

نام ونشان طبيبي را به من بدهيد که بتواند پسرم را شفا بدهد،

زيرا من نمي‌توانم بدون اين پسر زنده بمانم. ساير فرزندانم و

شوهرم همگي مرده‌اند. من زخم‌هاي زيادي داشته‌ام ولي همه

را بخاطر وجود اين پسر تحمل کرده‌ام و اينک او نيز رفته است.

کسي به او گفت، نگران نباش، همين امروز بودا به شهر آمده است.

او در خارج از شهر در يک انبه زار اقامت دارد. پسرت را نزد او ببر.

آن زن جسد پسرش را برداشت و با اميد و اشتياق فراوان به

ديدار بودا شتافت. جسد پسر را کنار پاي بودا قرار داد و گفت،

اگر تو واقعاٌ روحاني هستي، اگر بيدار شده‌اي، پس زندگي پسرم

را به او بازگردان. بودا گفت، اين مشکل نيست. فقط بايد

يک شرط را برآورده کني. زن گفت، هرشرطي باشد انجام مي‌دهم.

بودا گفت، شرط بزرگي نيست. من مي‌دانم که تمام روستاي

تو تخم خردل پرورش مي‌دهند. فقط برو و از هرخانه‌اي مشتي

تخم خردل بياور. زن شروع کرد به دويدن و گفت،

من تا چند دقيقه ديگر برمي‌گردم. بودا گفت، تو تمام شرط

مرا نشنيده‌اي. شرط اين است: تخم خردل بايد از خانواده‌اي

آورده شود که در آن هرگز کسي نمرد باشد.

زن چنان در مصيبت خودش غرق بود که نکته را نگرفت.

دويد و از هرخانه به خانه‌اي رفت. و مردم به او مي‌گفتند،

هرچقدر که تخم خردل بخواهي به تو مي‌دهيم. اگر پسرت

بتواند زنده شود، ما تمام محصول خود را به تو مي‌دهيم.

ولي محصول ما کمکي نخواهد کرد زيرا در خانواده‌ي ما

اشخاص زيادي مرده‌اند و نمي‌تواني خانواده‌اي را پيدا

کني که کسي در آن نمرده باشد.

درهر خانواده تعداد مردگان بيش از تعداد زندگان است.

پدر و پدربزرگ و اجداد تو همگي مرده‌اند، از زمان

آدم و حوا، مردم کاري جز مردن نداشته‌اند! صف مردگان

در پشت سر هر انسان بسيار طولاني است!

ولي آن زن به هرخانه‌اي سر مي‌زد و آهسته آهسته، با آمدن

عصر هشيار شد. اشک‌هايش خشک شدند؛ نزد بودا برگشت

و گفت، پسر را فراموش کن، در اين دنيا هرکسي بايد بميرد.

مهم نيست که چه وقت انسان مي‌ميرد. تو مرا به سلوک مشرف

کن تا من هم بتوانم تجربه‌ي بي مرگي را احساس کنم و چيزي

از ابديت و جاودانگي را تجربه کنم.

بودا گفت، تو باهوش هستي و نکته را درک کردي.

آن زن يک سالک شد و نه يک سالک معمولي.

او قبل از وفات بودا به اشراق رسيد.

او نخستين زني از مريدان بود که به اشراق رسيد.

نامش کيشا گوتامي بود.