چقدر به هم بدهکاريم؟!
ايستادهام توي صف ساندويچي که ناهار امروزم را سرپايي و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت.
از مواقعي که خوردن، فقط براي سير شدن است و قرار نيست از آن چيزي که ميجوي
و ميبلعي لذت ببري، بيزارم.
به اعتقاد من حتي وقتي درب باک ماشين را باز ميکني تا معدهاش را از بنزين پر کني،
ماشين چنان لذتي ميبرد و چنان کيفي ميکند که اگر ميتوانست چيزي بگويد،
حداقلش يک “آخيش!” يا “به به!” بود!
حالا من ايستادهام توي صف ساندويچي،فقط براي اين که خودم را سير کنم و
بدون آخيش و به به برگردم سر کارم.
نوبتم که ميشود فروشنده با لبخندي که صورتش را دوست داشتني کرده سفارش
غذا را ميگيرد و بدون آن که قبضي دستم بدهد ميرود سراغ نفر بعدي.
ميايستم کنار، زير سايه يک درخت و به جمعيتي که جلوي اين اغذيه فروشي کوچک
جمع شدهاند نگاه ميکنم، که آيا اينها هم مثل من فقط براي سير شدن آمدهاند يا واقعا
از خوردن يک ساندويچ معمولي لذت ميبرند؟!
آقاي فروشنده خندان صدايم ميکنم و غذايم را ميدهد، بدون آن که حرفي از پول بزند.
با عجله غذا را، سرپا و زير همان درخت، ميخورم.
انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم! انگار که اگر چند دقيقه دير برسم
کل پروژههاي اين مملکت از خواب بيدار و بعدش به اغما ميروند.
ميروم روبروي آقاي فروشنده خندان که در آن شلوغي فهرست غذا به همراه اضافاتي
که خوردهام را به خاطر سپرده است. ميشود 7200 تومان.
يک 10 هزار توماني ميدهم و منتظر باقي پولم ميشوم.
3000 هزار تومان بر ميگرداند!
ميگويم 200 توماني ندارم.
ميگويد اندازه 200 تومان لبخند بزن!
خندهام ميگيرد.
خندهاش ميگيرد و ميگويد: “اين که بيشتر شد… حالا من 100 به شما بدهکارم!”
تشکر و خداحافظي ميکنم و موقع رفتن با او دست ميدهم.
انگار هنوز هم از اين آدمها پيدا ميشوند،
آدمهايي که هنوز معتقدند لبخند زدن زيبا و لبخند گرفتن ارزشمند است.
لبخند زنان دستانم را ميکنم توي جيبم و آهسته به سمت شرکت بر ميگردم
و توي راه بازگشت آرام زير لب ميگويم:
“آخيش! به به!”
حالا حساب کنيد چقدر به هم بدهکاريم؟